زده آتـــش کســـی گلستان را
تـــا نــبینـــد گـلـــــی بهاران را
لالـــه باور نمــی کنـــد که بهار
دیده با چشــم خود زمستان را
خفتـــه گـــــویا صنــوبری دیگـر
بـستـــه از خستگــی خیابان را
مـــرده زنبـق، اگـــر چه در رویا
دیـــده آغـــوش گـــرم گـلدان را
مانده خیره به قاب عکسی که
پشـت خــود تکیــه داده ایوان را
مــی نشینــد کنـــار قـــوری تا
پـــر کُنـــد او دوبـــاره فــنجان را
پیـــرزن پا بــه پـای ثانیـــه ها
مــی کِشـــد انتظـــار مـهمان را
ســرو خشکیـــده پا به پای او
مـــی کِـشـــد انتظــــار بـاران را

پی نوشت 1: وزن شعر فاعلاتن مفاعلن فعلن است
پی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشید
پی نوشت 3: ...
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
گناهـــی نکــــردیـم عاشق شدیم
میـــان کـــویــــــری شقایق شدیم
اگـــر تشنــــه بودیم و از هـــول آب
روی رود خشکیــــده قــایق شدیم
غـــروب غــم انگیـــــز دریـــاچـــه را
طلــوع فــرح بخش مـشرق شدیم
به انــدازه ی لحظـه ای هــم شده
امیــــدی بــــرای دقـــایـــق شدیم
پــس از جــان به در بردن از انتظــار
گمان کـرده ای مثل سابق شدیم؟
صبــــوری نکـردی بفهمــی کــه ما
چگـونـه بــر ایــن درد فـــائق شدیم
به زخـم خــودی بخیه از بـس زدیم
پــزشکی زبر دست و حاذق شدیم
اگــر خِیــــر مـا در ریا بــود و هست
ز خیـــرش گذشتیم و صادق شدیم
اگــــر آرزو حـــقّ مــا بــــوده پــــس
گنـاهــــی نکـــردیم شـــایِق شدیم

پی نوشت 1: وزن شعر فعولن فعولن فعولن فَعَل است
پی نوشت 2: شایق یعنی مشتاق
پی نوشت 3: شاید یه جاهایی رو تغییر بدم
پی نوشت 4: امیدوارم دوست داشته باشید
پی نوشت 5: ...
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
مـن نــاز تــو را مـاه کـه بسیار کشیدم
با سرخیِ خون در رگِ خودکار کشیدم
تصــویــــر تــو را در فلــکِ دفتــرِ شعرم
در مــرکــز منظــومــهی اشعار کشیدم
رفتی و ندیدی که به دنبال تــو خـود را
با حـالِ بـــد و پــای پــر از خار کشیدم
در کـورهٔ حـسرت دلم آجـر شـد و دیوار
دور و بَــرِ این قـلب پُــر از سار کشیدم
خاکسترِ ققنوسِ دلم سرمه شد و من
هـر شــب به روی دیــدهٔ بیدار کشیدم
کــردم هــوسِ ســوختــن و بــاز دوباره
آتــش بــه تــن کــاغــذ سیگار کشیدم
یادت به ســرم بـود، وَ مــن تا دم آخــر
همـــراهِ سـَـرَم رویِ ســرِ دار، کشیدم

پی نوشت ۱: وزن شعر مستفعل مستفعل مستفعل مستف است
پی نوشت ۲: امیدوارم دوست داشته باشید
پی نوشت ۳: ...
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
تا کِــی عزیــزم چــشم هایــم را ببندم
در اوج غــم پشـت نقابــم هــی بخندم
پــژمــــرده ام از دوری و زرد از صبــوری
کِــی می کنی کــاری بــرای روی زردم
یک جــرعه از کندوی چشمان تو من را
جانـی دوباره مــی دهد ای شهد قندم
مُــردم از این درد و نمی دانـــم به دادم
کِی می رسی ای داروی درمــان دردم
قــلب خـودم را با پَر و بـالی شـکستــه
در آســـــمانِ یـــــاد تـــــو آواره کــــردم
باور نمــی کـــردم که روزی تا همیشـه
دنبال تــو در خــواب و بیـــداری بگـــردم
من سَــروِ سبـزی بودم و با تــیشه غم
از بس تَبَــر خــوردم به یک باریکـه بندم
گاهـی در این فکــرم که آیا روز مـرگــم
میافتد اشک گرم تو بر جسم سردم؟
من زخمی ام از این صبوری های پردرد
تا کِــی عــزیـــزم زخــم هایــم را ببندم

پی نوشت 1: وزن شعر مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع می باشد
پی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشید
پی نوشت 3: ...
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
خـــانه امشـب داغـــدار مــاتـــم فردای ماست
دیــــده بــارانـــــی ز داغ رفتـــــن بابای ماست
اشــکِ باران مــی چکــد بر آتـــش دل های ما
آسمـان هم غصّــه دار خــواهـــر تنهای ماست
مثــل شـب شد بعـــد بابا روز ها تاریـک و سرد
دیـدن خـــورشید رویش حسـرت دنیای ماست
مـــوقـــع رفتـــن گـــرفتــم دســـت بابا را ولــی
با تبســم رفت و حالا خنــده اش رویای ماست
مــادرم را تا نگاهــی کـرد، فهمیــدم کـــه گفت
مادرم هــم مادر و هـم بعـد از این آقای ماست
گر چه رفتـه مــن ولـی باور نــدارم، چون هنــوز
سایه ی کــوه محبّــت بر ســـر صحرای ماست
از غماش در سینــه طـوفان کرده دلتنگی به پا
آه ازاین دردی که دیگر همدم و همپای ماست

پی نوشت 1: تقدیم به روح همه پدران آسمانی... به مناسبت سالگرد رحلت پدر عزیز
پی نوشت 2: وزن شعر فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن است
پی نوشت 3: ...
پی نوشت 4: عجله کردم تا برای امشب بنویسمش، امیدوارم لایق تقدیم کردن باشه
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
اردیبهشــــت در ایـــن کـــوچـــه بـــاغ ها
می پیچــد از ســرِ هر پیـــچ بـوی عشق
حس می کنی و نفـس میکشی رفیـق
عطری که میوزد امشب ز کوی عشق؟
بــس کـن نشستن و بیــــرون بزن کمــی
وقتش رسیـده بیایــی به ســـوی عشق
هــر شب به اشـک، وضــو می گـرفته ای
یــک شب نمــاز بخوان با وضـــوی عشق
بلبـــل ببیــــن که بـا شــــور و اشتیـــاق
مــی پـــرســـد از همه راز مگـوی عشق
اردیبهشــــت اگــر عــاشـــق ات نـکــــرد
آواره باش تـو در جــست و جــوی عشق
مگـــــذار آخـــــرِ ایـــن فصـــلِ زنـــدگـــی
حســـرت شــــود بـه دلــت آرزوی عشق

پی نوشت ۱: وزن شعر مستفعلن فعلاتن مفاعلن است
پی نوشت ۲: برای بدرقه اردیبهشت زیبا
پی نوشت ۳: ...
پی نوشت ۴: ...
پی نوشت ۵: امیدوارم دوست داشته باشید
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
هر کجـا مــأوا کنی یکــباره غــوغا می شود
با فــریبِ چــشم تو، قلب من اغــوا می شود
آنقَـدَر با چــرخ گـردون می کنی بازی که باز
دل به جــای چـوب لای چــرخ دنیا می شود
خــرده بر تنهــایِ مجنون نه! نمی باید گرفت
هر که را دل میبری مجنون و تنها می شود
می کُشی با غمزه و من چشم دل را بستهام
تا که مُـردم چـشم کــورم تازه بینا می شود
سر به کویات میسپارم جان به راه خانهات
آنچه در اینجا نـشد شایـد کـه آنجا می شود
دست چترت را بهجای دست من دستت بگیر
زیــر باران کـوچــه های شهــر زیبا می شود
خستـــه ام از انتظــــار امّـا بــرایـت تا ابـــد
روی دوش خستهام یک شانه پیدا می شود
میروم در برکهای از خاطراتت شب که شد
ذرّه ذرّه تا سحـــر این بــرکــه دریا می شود
در خیــالـم این تــوهّــم را تــصور مــی کنم
کــز نـبـودم در دل سنـــگ تـو بلوا می شود
پادشـاهِ عشــق، در بنــدِ توئم راحت بخواب
حکمِ «ساکت تا ابد» بیوقفه اجرا می شود
قلبم از حسـرت که خاکستر شد امّا سبزتر
از میــان تـــربتـــم ســـروِ سمیــرا می شود
از ازل راز دلش را با غــزل شـاعــر نــوشت
بعد مردن حیف شعرش تازه معنا می شود

پی نوشت ۱: وزن شعر فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن است
پی نوشت ۲: امیدوارم دوست داشته باشید
پی نوشت ۳: شاید جاهایی رو تغییر بدم
پی نوشت ۴: ...
پی نوشت ۵: ...
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
می نشینــی پیـــش مـــن امّا نگاهت پیش کیست
انــتظـــــار چشــــم های رو به راهت پیش کیست
من که مــویت را فقط در خــواب می بافم به هم
رشتـهی ابـریشــــم مـــــوی سیـاهت پیش کیست
هــر چـه گـــفتم، قاب عکســـت را نــدادی یادگـار
یادگــــاری قاب عکـــس روی ماهـت پیش کیست
بـــارها مـــن گشــــتم امّــا دفتـــرم پیــــدا نـشــد
شعرهایی را که گفتم دل به خواهت پیش کیست
جان من بسته به جانِ شیـــشه ی عطـرت هنــــوز
جـــان من ته مانده ی عطـــر پگاهت پیش کیست
باز هــم یــخ می زنـــــم در این زمستـان سکـــوت
خنـــده های نیمـــه ی مـــرداد ماهت پیش کیست
قهــــوه ام یــخ کـــردهِ و با سـردیاش حالا به من
می زنـد طعنــــه خیـــال صبحگاهت پیش کیست
می زنـــم بیــرون و باران می زنــد پـــشت ســـرم
بـــی وفــا، امــنیتِ چتـــر پناهت پیش کیست

پی نوشت ۱: این شعر بازنویسی شعر قبلی است که در اینجا می توانید مشاهده بفرمایید
پی نوشت ۲: امیدوارم دوست داشته باشید و بهتر شده باشه
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
مـن می کنم سلام و سلامی نمی کنی
مهمانی ام به شهــد کــلامی نمی کنی
از لهجه قشنگ تو بَهـ! می چـکد عســل
کــامم چــرا روا تــو بـه کامــی نمی کنی
از خمره شـراب در آن چشم های مست
یــک بــار دعـوتم تـو به جامی نمی کنی
شاهــی و رعیتــم، تـو کـجا کمترین کـجا
حـــتّی قبــول بهـــر غــلامــی نمی کنی
مــن را فــریـــب داده خیالـــت بـگـــو چرا
فکـــری برای حــال عــوامـــی نمی کنی
در آسمان چشــم تو سرگشتــه ام هنوز
مــن را اسیـــر دانــه و دامــی نمی کنی
حـــالا که آمــدم لــب بامـــت نشسته ام
دیگــــر نگـــاه بـــر لـــب بامی نمی کنی
جـانا تــو را نـــدارم و مـــدیــون این دلـــم
دِیـــن مـــرا ادا تـــو به وامـــی نمی کنی
مــن بِیــن بــرزخـَم تو نجاتــم نمی دهی
لطفی به حقّ مـن به تمامــی نمی کنی
جانـــم بگیـــر بهتـــر از این هـم برای من
پیــدا تــو هیــچ حُسنِ ختامی نمی کنی

پی نوشت 1: وزن شعر مُستَفعَلُن فاعِلُ مُستَفعَلُن فَعَل می باشد
پی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشید،
پی نوشت 3: ...
پی نوشت 4: شاید بعضی جاهاش رو تغییر بدم
پی نوشت 5: احتمالاً به نظرتون تصویر خیلی ربطی به شعر نداشته باشه...
پی نوشت 6: خدایا آن ده که آن به و مگذار ما را به که و مه...
برچسبـهـ ـا : شعر از خودم, رفیق
من گریه می کنم خون یا ابر غرق خون است؟
این آسمـــان دوباره بدجــــور لالــه گون است!
خورشیــد وقت رفتـــن پاشیــده خــون دل را
بر روی آسمــــان که طـــوفانـی از جنون است
طـــوری به خـون تپیـــده این آسمان که گویی
در دشـت روی لالــــه از شـــرم واژگــون است
از این غــروب غــمگیـن لرزیـد در خودش کوه
کــوهی که خود برای غـم دیدگان ستون است
مــــادر دوبــاره بـــر لـــب دارد دعـــا گمــانـــم
ایـــن آسمــــان قـرمــز بسیار بـد شگــون است
در آسمـــان کبــــوتـــر پـر زد به قصــد پـــرواز
پــر وا نکرده امّـا، بــی چــــاره سرنگــون است
مــی جوشد اشـــک مــادر بر رود گــونه هایش
این اشـــک ارمغانــی از چشمــه ی درون است

پی نوشت 1: وزن شعر مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن است
پی نوشت 2: امیدوارم بپسندید
پی نوشت 3: انگار تمام دنیا دست به دست هم داده تا ساکت باشم، ساکتم... ساکت مثل ابرها...
پی نوشت 4: شاید بعضی جاهاش رو تغییر بدم
پی نوشت 5: چند روز پیش این اسمون رو دیدم اما نتونستم عکس بگیرم ازش، اون آسمون خیلی قشنگ تر از این بود، اگه یه بار دیگه دیدم حتماً تصویر رو عوض می کنم
پی نوشت 6: ...
پی نوشت 7: امیدوارم دوست داشته باشید...
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
در تنهایی و به تنهایی
ته مانده های فنجان تنهایی را سر می کشی...
تلخ است اما بغض را خیلی خوب می شوید و با خود می برد...
برای بارهای اوّل، تلخی اش خیلی تلخ است...
امّا بعد که عادت کردی کمتر تلخ می شوی...
بیشتر سکوت می کنی...
و...
بهتر لبخند می زنی...
برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق
باز هم یک سال دیگر گذشت و باید باز هم بنویسم...
نمیدانم حالا به اندازه سالی درد ندانستن برایت کم شد یا درد دانستن بیش...
نه رفیق!
بهتر است ساده باشد...
آری...
ساده می نویسم...
خوشحالم یک سال به عمر رفاقتمان اضافه شد...
از صمیم قلبم خوشحالم...
ساده و صمیمی...

پی نوشت 1: به قول خودت، روی همه رفقا را سفید کردیم... خوشحالم...
پی نوشت 2: بگذار اعتراف کنم، با تمام ادعایم هیچ وقت رفیق خوبی نبوده ام... هرگز و برای هیچ کس... راستش را بخواهی اصلا رفاقت بلد نبودم و نیستم....
پی نوشت 3: ...
برچسبـهـ ـا : درد و دل, رفیق
سینه سپر کردم تا پشتم جات امن باشه و کسی نتونه چپ بهت نگاه کنه...
داشتم با تمام قدرت می جنگیدم...
برای همه حمله هاشون ضد حمله داشتم...
ولی از پشتم غافل بودم...
چشمم کور، وظیفه ام بود...
هزار بار دیگه هم بیای سپرت می شم...

برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق
دلتنگی عمر آدم را کوتاه می کند، سیگاری که نکشیده می سوزد بی گناه است...

پی نوشت ۱: کی می خوایم باور کنیم...؟؟!
پی نوشت ۲: ...
برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق
همیشه سخت ترین مجازات ها برای بی گناه ترین هاست...

پی نوشت ۱: به خدا ما بی گناهیم...
پی نوشت ۲: بعضیا دروغ کسی که دوستش دارن رو به راست کسی که دوستشون داره ترجیح میدن...
پی نوشت ۳: تصویر از آثار آقای مرتضی کاتوزیان است.
برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق
از دست دادن و از دست رفتن با هم رابطه مستقیم داره...
از دست که میدی از دست میری...
از دست که میری از دست میدی...

برچسبـهـ ـا : درد دل, جمله از خودم, رفیق
سلام به همه رفقا
چند روزی بود داشتم به این سکوتی که یقه من و خیلی ها رو گرفته فکر می کردم...
دیروز توی افکارم یادم افتاد توی تعویض روغنی قیف رو گذاشت سر چهارلیتری و روغن رو خالی کرد داخلش، قیف پر از روغن شد ولی خیلی کند ازش خارج می شد
پیش خودم فکر کردم چقدر شبیه اوضاع الان منه...
مغزم مثل بالای قیف، گلوم شبیه پایین قیف، کلمات مثل روغن ها و به کندی این حرفا و کلمات ازش خارج می شن،
نکته قابل تأمل اینجا بود که روغن رو به عنوان روان کننده استفاده می کنند تا هر چیزی سخت حرکت می کنه روان بشه ولی حالا رو خودش گیر کرده...
حالا نمی دونم باید قیف رو جابجا کرد یا باید چهار لیتری رو تکون داد تا هواش خالی بشه و گنجایش روغن ها رو داشته باشه...!؟!!!
امشب تصمیم گرفتم تا وقتی که دوباره این سکوت دست از سرم برداره هر چند شده در حد چند جمله که در طول روز برام اتفاق می افته و بهش از یه زاویه خاص نگاه می کنم بنویسم تا همینطور ذره ذره این کلمات بیان بیرون و دوباره بتونم بهتر و بیشتر بنویسم و برای شروع شاید یه سکانس از فیلم ستاره های خوب(آنه شرلی) خوب باشه...
همین سر شب داشتم تلویزیون رو کانال میزدم که دیدم فیلم سینمایی آنه شرلی رو نمایش میده، در حد یک دقیقه اش رو دیدم و توی همون یه دقیقه دیدم میشه امیدواری رو به سادگی از این جمله که آنه به ماریلا میگه فهمید
آنه که حسابی خرابکاری کرده بود بعد از کلی سرزنش و گریه به ماریلا گفت:
«بالاخره خرابکاری های منم حدی داره
به تهش که برسه تموم میشه
و از دستشون راحت میشم»
پی نوشت ۱: عکس رو بعدتر می ذارم
پی نوشت ۲: ...
پی نوشت ۳: خیلی از این یه دقیقه ها دیدم یا شنیدم یا خیال کردم ولی یادم رفته یادداشت کنم و کلا فراموشش کردم، سعی می کنم دیگه یادداشت کنم
پی نوشت ۳:هفت روز از خرداد گذشت و هفته بسیار بدی رو گذروندم...
برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق
سلام به همه رفقا
چند روزی بود داشتم به این سکوتی که یقه من و خیلی ها رو گرفته فکر می کردم...
دیروز توی افکارم یادم افتاد توی تعویض روغنی قیف رو گذاشت سر چهارلیتری و روغن رو خالی کرد داخلش، قیف پر از روغن شد ولی خیلی کند ازش خارج می شد
پیش خودم فکر کردم چقدر شبیه اوضاع الان منه...
مغزم مثل بالای قیف پر از حرفه و گلوم شبیه پایین قیف و به کندی این حرفا و کلمات ازش خارج می شن،
نکته قابل تأمل اینجا بود که روغن رو به عنوان روان کننده استفاده می کنند تا هر چیزی سخت حرکت می کنه روان بشه ولی حالا رو خودش گیر کرده...
حالا نمی دونم باید قیف رو جابجا کرد یا باید چهار لیتری رو تکون داد تا هواش خالی بشه و گنجایش روغن ها رو داشته باشه...!؟!!!
امشب تصمیم گرفتم تا وقتی که دوباره این سکوت دست از سرم برداره هر چند شده در حد چند جمله که در طول روز برام اتفاق می افته و بهش از یه زاویه خاص نگاه می کنم بنویسم تا همینطور ذره ذره این کلمات بیان بیرون و دوباره بتونم بهتر و بیشتر بنویسم و برای شروع شاید یه سکانس از فیلم ستاره های خوب(آنه شرلی) خوب باشه...
همین سر شب داشتم تلویزیون رو کانال میزدم که دیدم فیلم سینمایی آنه شرلی رو نمایش میده، در حد یک دقیقه اش رو دیدم و توی همون یه دقیقه دیدم میشه امیدواری رو به سادگی از این جمله که آنه به ماریلا میگه فهمید
آنه که حسابی خرابکاری کرده بود بعد از کلی سرزنش و گریه به ماریلا گفت:
«بالاخره خرابکاری های منم حدی داره
به تهش که برسه تموم میشه
و از دستشون راحت میشم»
پی نوشت ۱: عکس رو بعدتر می ذارم
پی نوشت ۲: ...
پی نوشت ۳: خیلی از این یه دقیقه ها دیدم یا شنیدم یا خیال کردم ولی یادم رفته یادداشت کنم و کلا فراموشش کردم، سعی می کنم دیگه یادداشت کنم
برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق
باز آسمان ابری می شود...
کاری می کنی تا ابرها را پس بزنی اما خیلی زود حجم ابرها بی رحمانه چند برابر می شود...
تنها می شوی و حالا سر درگم و گیج که چه اتفاقی افتاد...
به کنجی می خزی و گوش هایت را به ریتم ها می سپاری...
زانوهایت را بغل می کنی و با اولین قطره باران خوشحال می شوی که به زودی ابرها سبک می شوند و آسمان دوباره باز می شود...
امّا....
حیف...
حیف که فقط همان یک قطره بود...
شروع نشده تمام شد...
اینجاست که می فهمی چقدر تنهایی ...
و چقدر دردناک است...
بگذریم....
بگذار بگذریم....

برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, جمله از خودم, رفیق
عاشق توست که از رنج غمت می میرد
رفتی و هر دفعه با خاطره ات می میرد
با همان اشک که از چشم تَرَش می ریزد
شده پروانه و هی دور سرت می میرد
مثل مهتاب، رُخَت بر تن شب می تابد
هر که شد عاشق مهتابِ رخت می میرد
تو شدی مطلع هر شعر و ندیدی شاعر
بعد هر یک کلمه از غزلت می میرد
خبرت هست کسی از خبرت بی خبر است
بی خبر باشد اگر از خبرت می میرد
تن اش از سردی هجران تو پژمرد عزیز
دلش از خاطرهٔ خواستنت می میرد
نظر ما که مهم نیست ولی میدانی
اگر افتاد کسی از نظرت می میرد؟

پی نوشت ۱: امیدوارم دوست داشته باشید و نظر بدین
پی نوشت ۲: شاید بعدتر بیتی هم اضافه کنم
پی نوشت ۳: ...
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
دیشب زود خوابم برد و توی خواب دیدم
از بیرون اومدم خونه،
رفیقی که سالهاست رفته،
به اتفاق برادر و خواهرام و پدرم توی اتاق نشیمن نشسته بودند.
سلام کردم رفتم جلو،
با دیدن من رفیقم گوشیش رو در آورد و زنگ زد به پدرش...
دو سه کلمه ای که پچ پچ کردن گوشی رو گذاشت روی اسپیکر،
پدرش بدون هیچ اشاره ای، منو مخاطب قرار داد و گفت: بعضی چیزا باعث میشن پسرم نتونه راه زندگی رو پیدا کنه و از مسیر زندگیش دور بشه...
دست از این رفاقت بردارید...
ساکت بودم... سکوتی عمیق... با این حال دیگه نمی شنیدم چی داره میگه...
رفیقم درحالی که سرش پایین بود، در حالی که هنوز پدرش داشت حرف می زد گوشی رو قطع کرد...
بیشتر از این که ناراحت باشم تعجب کرده بودم...
با همون تعجب دور و برم رو نگاه کردم تا رسیدم به پدرم...
پدرم توی چشمام نگاه کرد و با همون لحن پدرانه گفت:
«هر پدری رفاقت رو یه جوری به بچه اش یاد میده..
غصه نخوری باباجون...»
از خواب پریدم و دیدم ساعت یک و چند دقیقه است...
برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق
لطفاً یادمون باشه وقتی کسی می گه دیگه از من گذشته،
به سن و سال و قد و قامت و این چیزاش نگاه نکنیم و بگیم نه بابا تو حالا اول جونیتِ یا تو که سالمی چرا ناشکری می کنی...
یک سری از یه جا به بعد هایی هست که نه ربطی به سن و سال داره، نه قوی بودن، نه به قشنگی و زشتی و نه این چیزا....
وقتی ازش رد شدی دیگه ازت گذشته...
از یه جایی به بعد...
لطفاً یادمون باشه کسی رو منتظر نذاریم...
پابلو نرودا میگه هیچ وقت کسی رو با انتظار امتحان نکنید، انتظار ادم ها رو عوض میکنه، اما یادمون باشه انتظار نه فقط برای امتحان که به هر دلیلی آدم ها رو عوض می کنه...
پی نوشت 1: پرونده این سال رو با یه دلِ شکسته می بندم و انتظاری ندارم کسی در شروع سال 1501 شمسی این رو بدونه چون حتی انتظار ندارم تو شروع سال 1401 کسی حواسش باشه...
پی نوشت 2: از همه دوستای خوبی که تو بستر مجازی کنارم هستن تا تو دنیای واقعی تنها نباشم خیلی ممنونم...🌹
پی نوشت 3: مواظب دلاتون باشید...
برچسبـهـ ـا : درد و دل, رفیق
هیچ دلیلی وجود نداره آدمایی که انتظاری از هیچ کس ندارن هیچ نیازی هم به هیچ کسی ندارن...
هیچ دلیلی...

برچسبـهـ ـا : درد و دل, رفیق
چقدر خنده داره، یه عمر رفیقشون فریاد زد بابا یکی بیاد بریم تو یه کافه بشینیم یه قهوه باهم بخوریم، پولش هم من می دم، هر کی یه بهونه آورد یا خودش رو زد به نشنیدن، حالا از سر خاکش برگشتن نشستن تو کافه دارن قهوه می خورن و می گن خدا رحمتش کنِ، راحت شد رفت از این دنیای لعنتی...

پی نوشت: این یه تلنگر کوچیک به خودم بود
پی نوشت 2: قهوه فقط یه مثال برای درک بهتر بود که این قهوه می تونه یه سلام، یه لبخند، یه دسته گل، یه احوال پرسی یا چند دقیقه کنارش نشستن و ...
پی نوشت 3: رفیق هم نه فقط به معنی خودش، رفیق می تونه پدر، مادر، برادر، خواهر، همسر، فرزند، خود رفیق و ... و حتی یه غریبه یا یه رهگذر خسته تو یه پیاده رو شلوغ باشه...
پی نوشت 4: گر دست فتاده ای بگیری مردی...
پی نوشت 5: چقدر خوب میشه که نگران آینده نباشیم، نگران نگرانی اونایی باشیم که رفع کردن نگرانی شون برای ما عین آب خوردنِ...
پی نوشت 6:...
پی نوشت 7: نه کسی مُرده نه من رفتم تو کافه قهوه بخورم... فقط تصوراتم رو نوشتم
برچسبـهـ ـا : درد دل, رفیق
اگه یه روز، یه جا ازتون پرسیدن، نمک زیاد چه اثری داره، با قاطعیت بگید،شدیداً تهوع آور است.
الان نزدیک 3 روزِ که از شدّت دلشوره، حالت تهوع دارم...
پی نوشت:
این تک بیتی هم از خودم، تقدیم به همه کسایی که دلشوره دارن...
شوری اشک من از شوری دریای دل است
بس نمک ریختی و موج حوادث بِهَمش زد...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, رفیق
- دست خطِت هم بدتر از ریاضیتِ که...
+ میدونی، آخه از معلّم هنر بیشتر کتک می خوردیم...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, رفیق

آروم آروم دارم از گیجی در میام...
آخرین بار که اینطور سیلی خورده بودم،
هفده یا هجده سال ام بود...
راستش رو بخوای طعمش هم یادم رفته بود...
خودمونیم، سیلی محکمی بود...
محکم و تلخ...
پی نوشت: ...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, رفیق
خوشحالم که از فردا شب، دقیقه به دقیقه شب ها کوتاه و کوتاه تر میشه
اخه می دونی که،
شب یعنی درد...
این هم از فال امسال...

پی نوشت: بیت یکی به آخر مونده خیلی به دلم نشست...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, دردودل, رفیق
باران می بارد و بند می آید و می رود...
خوب که همه جا را خیس کرد
وقت آن است از آتش نیمه جانی که حالا
نه معلوم است خاموش شده
و نه معلوم است روشن است،
دود به هوا برخیزد...
راستی این آتش چقدر شبیهِ سینه هایی است که می سوزند
و این دود شبیه آه...
ای وای، شباهت باران با اشک داشت از قلم می افتاد...
و شباهت خاطرات با هیزم...

پی نوشت: خیلی گشتم یه تصویر از اتش باران خورده نیمه روشن پر از دود پیدا کنم ولی بهتر از این چیزی ندیدم
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, جمله از خودم, رفیق