باران می بارد و بند می آید و می رود...
خوب که همه جا را خیس کرد
وقت آن است از آتش نیمه جانی که حالا
نه معلوم است خاموش شده
و نه معلوم است روشن است،
دود به هوا برخیزد...
راستی این آتش چقدر شبیهِ سینه هایی است که می سوزند
و این دود شبیه آه...
ای وای، شباهت باران با اشک داشت از قلم می افتاد...
و شباهت خاطرات با هیزم...

پی نوشت: خیلی گشتم یه تصویر از اتش باران خورده نیمه روشن پر از دود پیدا کنم ولی بهتر از این چیزی ندیدم
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, جمله از خودم, رفیق
♥ دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 11:28 توسط: علی