تا کِــی عزیــزم چــشم هایــم را ببندم
در اوج غــم پشـت نقابــم هــی بخندم
پــژمــــرده ام از دوری و زرد از صبــوری
کِــی می کنی کــاری بــرای روی زردم
یک جــرعه از کندوی چشمان تو من را
جانـی دوباره مــی دهد ای شهد قندم
مُــردم از این درد و نمی دانـــم به دادم
کِی می رسی ای داروی درمــان دردم
قــلب خـودم را با پَر و بـالی شـکستــه
در آســـــمانِ یـــــاد تـــــو آواره کــــردم
باور نمــی کـــردم که روزی تا همیشـه
دنبال تــو در خــواب و بیـــداری بگـــردم
من سَــروِ سبـزی بودم و با تــیشه غم
از بس تَبَــر خــوردم به یک باریکـه بندم
گاهـی در این فکــرم که آیا روز مـرگــم
میافتد اشک گرم تو بر جسم سردم؟
من زخمی ام از این صبوری های پردرد
تا کِــی عــزیـــزم زخــم هایــم را ببندم

پی نوشت 1: وزن شعر مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع می باشد
پی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشید
پی نوشت 3: ...
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق