رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


باز آسمان ابری می شود...

کاری می کنی تا ابرها را پس بزنی اما خیلی زود حجم ابرها بی رحمانه چند برابر می شود...

تنها می شوی و حالا سر درگم و گیج که چه اتفاقی افتاد...

به کنجی می خزی و گوش هایت را به ریتم ها می سپاری...

زانوهایت را بغل می کنی و با اولین قطره باران خوشحال می شوی که به زودی ابرها سبک می شوند و آسمان دوباره باز می شود...

امّا....

حیف...

حیف که فقط همان یک قطره بود...

شروع نشده تمام شد...

اینجاست که می فهمی چقدر تنهایی ...

و چقدر دردناک است...

بگذریم....

بگذار بگذریم....


برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, جمله از خودم, رفیق
♥ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 16:53 توسط: علی

سلام

امسال برای اولین بار رفتم آرامگاه حافظ، چند متر قبل از رسیدن به درب ورودی یه خانم فال فروشی نشسته بود با دوتا قناری...

گفت میشه یه فال بخرید؟

چند لحظه ایستادم و تو افکارم غرق شدم...

یه تک بیتی به ذهنم رسید و خطاب به حافظ خوندمش...

حافظ، اگر از پیش حبیبم خبری هست

لطفی بنما زمزمه کن جان به لب آمد

قناری یه فال برداشت و اون خانم هم یه کارت که شعر روش نوشته شده بود رو بهم داد...

فالی که قناری برداشت این بود...

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست

و فالی که اون خانم برداشت این بود...

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

خوش باش زان که نبوَد این هر دو را زوالی

در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل

آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی

شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را

هرگز به عمر روزی، روزی شود وصالی

آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی

وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی

چون من خیال رویت جانا به خواب بینم

کز خواب می‌نبیند چشمم به جز خیالی

رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت

شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی

حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی

زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی

​​​​​​

پی نوشت ۱: اولین بار بود که می رفتم آرامگاه حافظ و چقدر حسرت خوردم به خاطر این همه تاخیر...

پی نوشت ۲: خیلی اتفاقی روز ۱ اردیبهشت در سال روز بزرگداشت سعدی رفتم‌ به آرامگاهش

پی نوشت ۳: ...

پی نوشت ۴: کاش می شد با دوست سفر کرد...

پی نوشت ۵: تصویر پشت کارت فال...

پی نوشت ۶: ۲۰ سال پیش وقتی ۱۴ سالم بود رفتم شیراز ولی نرفتم آرامگاه حافظ و سعدی، و به محض ورود به آرامگاه خیلی خودم رو سرزنش کردم...


برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, دردودل, رفیق, شعر از حافظ
♥ دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 11:14 توسط: علی