رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


سلام به همه رفقا

چند روزی بود داشتم به این سکوتی که یقه من و خیلی ها رو گرفته فکر می کردم...

دیروز توی افکارم یادم افتاد توی تعویض روغنی قیف رو گذاشت سر چهارلیتری و روغن رو خالی کرد داخلش، قیف پر از روغن شد ولی خیلی کند ازش خارج می شد

پیش خودم فکر کردم چقدر شبیه اوضاع الان منه...

مغزم مثل بالای قیف پر از حرفه و گلوم شبیه پایین قیف و به کندی این حرفا و کلمات ازش خارج می شن،

نکته قابل تأمل اینجا بود که روغن رو به عنوان روان کننده استفاده می کنند تا هر چیزی سخت حرکت می کنه روان بشه ولی حالا رو خودش گیر کرده...

حالا نمی دونم باید قیف رو جابجا کرد یا باید چهار لیتری رو تکون داد تا هواش خالی بشه و گنجایش روغن ها رو داشته باشه...!؟!!!

امشب تصمیم گرفتم تا وقتی که دوباره این سکوت دست از سرم برداره هر چند شده در حد چند جمله که در طول روز برام اتفاق می افته و بهش از یه زاویه خاص نگاه می کنم بنویسم تا همینطور ذره ذره این کلمات بیان بیرون و دوباره بتونم بهتر و بیشتر بنویسم و برای شروع شاید یه سکانس از فیلم ستاره های خوب(آنه‌ شرلی) خوب باشه...

همین سر شب داشتم تلویزیون رو کانال میزدم که دیدم فیلم سینمایی آنه شرلی رو نمایش میده، در حد یک دقیقه اش رو دیدم و توی همون یه دقیقه دیدم میشه امیدواری رو به سادگی از این جمله که آنه به ماریلا میگه فهمید
آنه که حسابی خرابکاری کرده بود بعد از کلی سرزنش و گریه به ماریلا گفت:

«بالاخره خرابکاری های منم حدی داره
به تهش که برسه تموم میشه
و از دستشون راحت میشم»

پی نوشت ۱: عکس رو بعدتر می ذارم

پی نوشت ۲: ...

پی نوشت ۳: خیلی از این یه دقیقه ها دیدم یا شنیدم یا خیال کردم ولی یادم رفته یادداشت کنم و کلا فراموشش کردم، سعی می کنم دیگه یادداشت کنم


برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق
♥ یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:33 توسط: علی