سلام...
من آدم نصیحت پذیری هستم... از موعظه شنیدن بدم نمیاد و گاهی حتی لذت هم می برم...
اما امروز روز خوبی نبود برای نصیحت شنیدن و موعظه شدن...
امروز حالم خوب نشد از شنیدن...
ولی با همه این حرفا بازم ممنون...
لااقل دیدین و گفتین...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق, درد و دل

جای تو در این شهر چه خالیست
بی تو دلِ من حالی به حالیست
دنبال نشانم ز تو هر گوشه این شهر
آنجا که نشان از تو ندارد چه دیاریست؟!
بینم همه شب خوابِ دو چشمان سیاهت
یک شب تو ببین، بَه که چه خوابیست!
خشکیده اگر رود در این شهر ولی باز
رودی به قشنگیِ خیال تو که جاریست
دستت شده در دست رقیبان گره اما
یکبار به دستم گره کن دست، که خالیست
هر چیز بها دارد و این عشق بهایی
دادیم جوانی به بهایش، چه بهاییست!
پی نوشت: ...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق, شعر از خودم

خوب است که در خزان انار است
پاییز به سرخی اَش بهار است
برگ، از سر شاخه ها زمین خورد
خونش ز چه در دل انار است؟!
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق, شعر از خودم
خدا می دونه چقدر دلم میخواد بنویسم ولی نمی تونم...
اینقدر نوشتم و پاک کردم که خودم دیگه خسته شدم...
تشخیص درست و غلط بودن احساسم برام خیلی سخت شده...
در کل حالم خوب نیست...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, دردودل, رفیق

ابری رسید بر سر کوهی به لطفِ باد
سینه سپر، زد به کوه و گفت باداباد
گفت از چه رو شده ای خصمِ جانِ من
ره بسته ای تو چرا بر من از طریق عناد؟
این سوی دشت پر از آب است و منفعت
آن سوی دشت، شده کَسبش ولی کساد
کردش نگاه کوه و چنین گفت او به ابر
دشت است وسیع و تو را مَرکبی چو باد
چون برگزیدهای به غلط راه خویش را
گشتی چنین اسیر و گرفتار اِنسداد
کوتَه مَبین و خوب نگه کُن مرا رفیق
من پای در بندِ زمینَم تو این چنین آزاد
فرازِ من که به گردون نمی رسد لیکن
تو را فراز به اختر رِسَد مَکُن بیداد
اگر که سر به فلک من سپرده ام تو چرا
به کوی دوست نَسِپاری که تا رسی به مراد؟
پی نوشت1: چند روز پیش داشتم از این جایی که در تصویر می بینید رد می شدم که این شعر به ذهنم رسید
پی نوشت2: عکس مربوط به میدان دانشگاه صنعتی اصفهان است
پی نوشت3: باز هم دلی نوشتم
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, شعر از خودم, رفیق
گفت: باران حرف های زیادی برای گفتن دارد ....فقط برای شنیدنش باید سکوت کرد
گفتم: همه می گن من ادم شلوغی ام... شاید نمی دونن یه سکوتی هم هست که پشت شلوغی مخفی میشه، جمله زیبا و قابل تاملی بود
گفت: به باران دل نبند
که هر چهار فصل دیوانه ات خواهد کرد
اگر ببارد ، از شوق
اگر نبارد ، از دلتنگی
گفتم: وقتی ارزویی رو از دست میدیم بارون باریدن و نباریدنش دلتنگیِ... ولی جنس دلتنگی هاش باهم فرق می کنن... ولی باز هم باریدنش بهتر از نباریدنِ
گفت: باران که بند بیاید…
تازه خاطره ها شروع مي کنند به چکیدن...
و هر دو ساکت شدیم
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق, درد و دل
آسمون باز هم ابریِ و از بارون خبری نیست...
مثل بغضی که از اشک خبری نیست...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق
گاهی خاطرات رو که مرور می کنم،
می بینم چقدر تو زندگی آدم ها نابود کردن خیلی راحت تر از کمک کردنِ!
مثلا اینکه با خودت بگی می خوام از امروز شروع کنم و دل هزار تا آدم رو توی یه هفته بشکنم.
شروع کنی به شکستن و تو 5 روز به هدفت برسی.
و بعد بگی حالا اگه تونستی یه روز تحمل کنی و دل یه نفر رو نشکنی مَردی...
اگه تونستی یک روز از دل یه نفر محافظت کنی تا نشکنه مَردی.
اگه تونستی دل شکسته ای رو برای یک روز مرهم باشی مَردی...
یهو سر میندازی می بینی 50 ساله داری تلاش می کنی تا یه دل رو نشکنی و نتونستی
و یهو سر میندازی می بینی مُردی...
تو سختی هاش شکی نیست ولی یکی از سختی هاش رو می خوام درباره اش بگم...
راستش دل شکستن اینقدر راحتِ که یه چیز معمولیِ برای خیلی ها و
سعی برای دل نشکستن اینقدر سختِ که یه چیز عجیب غریبِ
برای همین گاهی باورت نمی کنن ...
گاهی می گن یه ریگی به کفشش داره...
گاهی جلوت مقاومت می کنن...
و اینجاست که سختی هاش خیلی بیشتر می شه...
اینجاست که باید مقاومت کنی و جا نزنی...
بله... اینجاست که باید خودت رو ثابت کنی به کسایی که یه عمرِ میشناسنت...
اینجاست که می فهمی چقدر ممکنِ ضعیف باشی...
اما من بهتون می گم که اگه فقط یه روز از پسش بر اومدیم دیگه آسون می شه...
و تا هر وقت بخوایم می تونیم مرهم باشیم...
یا لااقل اگه مرهم نشدیم درد نشیم...
این حرفا مخاطبش خودمِ و نوشتم که کمی نوشته باشم...
چون چند وقتِ موقع نوشتن دستام می لرزه و دلم شور می زنه...
ترسیدم که شروعی باشه برای بیماری نخواستن نوشتن...
برای همین شیرجه زدم توی ترسم...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, رفیق
آسِمان ابری و از بارشِ باران خبری نیست
در کنجِ گلو بغض و ز طوفان خبری نیست
بارانِ خزان زنده کند عشق ولی حیف
امروز خزان است و ز باران خبری نیست
تنگ است دل و نیست به جز اشک دوایی
با گریه گذشت عمر و ز درمان خبری نیست
گرگِ اَجَل آمد به کمینْ تا که بَرد جان
جان نیست مهم چون که ز جانان خبری نیست
میگفت سروش عاقبت آخر شود این درد
هر روز شروع است و ز پایان خبری نیست
یاران که طبیب دل رنجیده ی یارند کجایند
رنجیده دلی هست و ز یاران خبری نیست
گویند که جبران شود هر چیز به جز مرگ
دل را که شکستند و ز جبران خبری نیست
![]()
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق, شعر از خودم

در برگ ریز پاییز، ما دل به باد دادیم
عاشق شدیم و هربار، تاوان زیاد دادیم
هر برف در زمستان، ما را قضاوتی کرد
سرما و محنت اش را، آسان زِ یاد دادیم
باشد که در بهاران، برگی دِگر بر آید
چون جان و دین و دل را، بر اِنْ یَکاد دادیم
آید تَموز تا عشق، در دل ثمر نشیند
اما دریغ چون عمر ، دیگر به باد دادیم
پی نوشت1: باز هم دلی نوشتم، نه علمی...
پی نوشت2: نظرتون برام مهم و ارزشمندِ... ممنون که دریغ نمی کنید...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, شعر از خودم, رفیق
امروز برای دومین بار از ابتدای پاییز، آسمون کاملاً ابری شد. از اون ابرهای خاکستری و ضخیم که رنگ دنیا رو عوض می کنه... دفعه اول که همین چند روز پیش اومد و روی شهر رو پوشاند خیلی منتظر شدم تا آسمون که حالا اینقدر هوای دلش ابری شده این بغض اش رو خالی کنه و کمی اشک بریزه تا شاید روی زمین هم بغض ها باز بشه و با کنار رفتن ابرها هم دل آسمون باز بشه هم دل خیلی از آدم ها... اما خب اون دفعه که نشد...
این دفعه درحالی که یه نصف لیوان قهوه رو که اگه بخوای حساب کنی سهم دو نفر باید باشه به تنهایی پشت پنجره در دست گرفتم و به اعماق ابرها نگاه می کنم و در انتظار باز شدن بغض آسمون، جرعه جرعه تلخیش رو می چِشَم... تلخی قهوه ای که سهم رفیقیِ که نیست هم برای من...
راستش من همیشه آسمون ابری رو بیشتر از آسمون گریان دوست داشتم... شاید به خاطر اینکه آسمون دل من هم بیشتر وقتا ابری بود...
وبازهم انتظار و جرعه ای قهوه تلخ و شنیدن صدای موسیقی از دور که می گه
ما که همدرد نمیخوایم؛ درد نشید!
اگه مردش نیستید، نامرد نشید
آدمو ول کنید از اولش،
اگه میگید خوبید بد نشید..
میدونم بد بودم، یه وقتایی خب منم
ولی حقمم نبود، اینجوری تنها شدنم

پی نوشت۱:همیشه ارزو داشتم رفیقی دعوتم می کرد یا دعوتی که بارها گفتم و کسی قبول نکرد رو می پذیرفت و یه فنجون قهوه باهم می خوردیم و برای یه ساعت باهم کمی حرف می زدیدم. رفیقی که توی رفاقتش نه جنسیت مهمِ نه سن و سال، نه لهجه، نه اعتقداتش، نه خیلی از این معیارها و ملاک هایی که باعث می شن آدم ها به خودشون اجازه قضاوت کردن بدن...
پی نوشت۲: خیلی دوست داشتم یه قرار همیشگی تو یه پاتوق همیشگی سر یه ساعت همیشگی داشتم...
پی نوشت۳: شعر مربوط به آهنگ درد نشید از رضا شیری
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق
ما آدم بد ها هم باید باشیم تا خوبی شما آدم خوب ها معنی پیدا کنه...
میدونید که اگه تاریکی نباشه روشنایی هم دیگه معنی نداره...

برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, جمله از خودم, رفیق
مدتی قبل یکی یه جایی نوشته بود:
« ما داریم غرق میشیم،
یکی دستمونو بگیره بکشه بیرون...»
نوشتم: دستت رو بده به من..
گفت: مطمئنید خودتون غرق نشدید؟
گفتم: نه..، مطمئن نیستم ولی مطمئنم شما غرق نشدید...
کسی که داره غرق میشه سوال نمیپرسه ...
آدمی که داره غرق میشه به هرچیزی چنگ میندازه...حتما این جمله رو قبلا شنیدید...

پی نوشت:...
برچسبـهـ ـا : درد دل, رفیق
اضافه غم ها از چشم ها می ریزه و اضافه افکار از بینی...

برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, جمله از خودم, رفیق
