پنج شنبه یه پسر بچه اومد و با شیرین زبونی گفت تو رو خدا دشت اول ازم یه فال بخر...
گفتم پول نقد ندارم...
گفت پول نیاز نیست...
گفتم نه...دشت اول خراب میشه...
نا امید رفت و من هم با ناراحتی نگاش کردم تا رسید به یکی دیگه...
داشت زبون می ریخت ولی اون آقا با عصبانیت دنبال رد کردنش بود...
یهو یادم افتاد همیشه چند تا اسکناس توی کیفم میذارم برای موقعیت های ضروری...
بهش اشاره کردم و امیدوارانه اومد...
گفتم بذار ببینم چقدر پول هست...
گفت خدا کنه 10 تومنی باشه و دستت هم خوب باشه تا شب ۳۰۰ تومن کاسب بشم...
وقتی ده تومنی از کیفم اومد بیرون چشماش برق زد و گفت آخ جون ۱۰ تومنیِ...
یهش دادم و گفت خودت بر میداری یا خودم بدم..
گفتم خودت بده
عجب فالی بود...
سرمای هوا و غربت توی اون شهر غریب رو با خوندنش فراموش کردم...
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
پی نوشت ۱: ...
پی نوشت ۲: یک ساعت بعد من رو دید و با خوشحالی گفت عمو دستت خیلی خوب بود، اینو ببین و بعد پولای تو جیبش رو درآورد و یه تراول ۱۰۰ تومنی رو بهم نشون داد... ازش پرسیدم مدرسه میری گفت نه شناسنامه ندارم...
پی نوشت ۳: درد... درد... درد...
برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق
از پنجـره چـشمم به نگارم گره خورده
با هر قدمش درد به صبرم گره خورده
این صندلی انگار که چسبیده به پشتم
ایـن میـز به این ذهن اسیرم گره خورده
هـر دفــعه که گفتم بزنم دل به خیابان
دیـدم در و دیــوارِ مسیـرم گره خورده
مـن عاشق بارانم و خورشید به جایش
با هر گــره از پودِ حصیرم گره خورده
مــن مــنتظرم تا که تو با چتـــر بیایـی
انـدوهِ تو با حســرت چترم گره خورده
می بینمت و نیستـی آن سوی خیابان
بیـداری و خوابِ شب تارم گره خورده
می خواستم اینجا بـزنم حــرف دلم را
شرمنده ام انگار که شعرم گره خورده
من خــیره به آن عابــر و آن خط پیاده
ای وای، مدیـــر آمد و کارم گره خورده
هر جا بــــروم پنجــــرۀ چشــم ترم باز
در پنجــــرۀ چشـــم نگـارم گره خورده

پی نوشت ۱: اینجا میز کار منه... حدود یک ماهی میشه که اومدم اینجا می نشینم... چند روز پیش طبق عادت همیشه داشتم بیرون رو نگاه می کردم که این شعر به ذهنم رسید و نوشتم
پی نوشت ۲: وزن شعر مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ مستف است
پی نوشت ۳: ...
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق