رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


دیشب زود خوابم برد و توی خواب دیدم
از بیرون اومدم خونه،
رفیقی که سالهاست رفته،
به اتفاق برادر و خواهرام و پدرم توی اتاق نشیمن نشسته بودند.
سلام کردم رفتم جلو،
با دیدن من رفیقم گوشیش رو در آورد و زنگ زد به پدرش...
دو سه کلمه ای که پچ پچ کردن گوشی رو گذاشت روی اسپیکر،
پدرش بدون هیچ اشاره ای، منو مخاطب قرار داد و گفت: بعضی چیزا باعث میشن پسرم نتونه راه زندگی رو پیدا کنه و از مسیر زندگیش دور بشه...
دست از این رفاقت بردارید...
ساکت بودم... سکوتی عمیق... با این حال دیگه نمی شنیدم چی داره میگه...
رفیقم درحالی که سرش پایین بود، در حالی که هنوز پدرش داشت حرف می زد گوشی رو قطع کرد...
بیشتر از این که ناراحت باشم تعجب کرده بودم...
با همون تعجب دور و برم رو نگاه کردم تا رسیدم به پدرم...
پدرم توی چشمام نگاه کرد و با همون لحن پدرانه گفت:
«هر پدری رفاقت رو یه جوری به بچه اش یاد میده..
غصه نخوری باباجون...»
از خواب پریدم و دیدم ساعت یک و چند دقیقه است...


برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق
♥ شنبه سوم دی ۱۴۰۱ ساعت 18:58 توسط: علی