رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


 

آسِمان ابری و از بارشِ باران خبری نیست

در کنجِ گلو بغض و ز طوفان خبری نیست

بارانِ خزان زنده کند عشق ولی حیف

امروز خزان است و ز باران خبری نیست

تنگ است دل و نیست به جز اشک دوایی

با گریه گذشت عمر و ز درمان خبری نیست

گرگِ اَجَل آمد به کمینْ تا که بَرد جان

جان نیست مهم چون که ز جانان خبری نیست

میگفت سروش عاقبت آخر شود این درد

هر روز شروع است و ز پایان خبری نیست

یاران که طبیب دل رنجیده ی یارند کجایند

رنجیده دلی هست و ز یاران خبری نیست

گویند که جبران شود هر چیز به جز مرگ

دل را که شکستند و ز جبران خبری نیست

 


برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق, شعر از خودم
♥ سه شنبه یازدهم آبان ۱۴۰۰ ساعت 21:25 توسط: علی