گاهی خاطرات رو که مرور می کنم،
می بینم چقدر تو زندگی آدم ها نابود کردن خیلی راحت تر از کمک کردنِ!
مثلا اینکه با خودت بگی می خوام از امروز شروع کنم و دل هزار تا آدم رو توی یه هفته بشکنم.
شروع کنی به شکستن و تو 5 روز به هدفت برسی.
و بعد بگی حالا اگه تونستی یه روز تحمل کنی و دل یه نفر رو نشکنی مَردی...
اگه تونستی یک روز از دل یه نفر محافظت کنی تا نشکنه مَردی.
اگه تونستی دل شکسته ای رو برای یک روز مرهم باشی مَردی...
یهو سر میندازی می بینی 50 ساله داری تلاش می کنی تا یه دل رو نشکنی و نتونستی
و یهو سر میندازی می بینی مُردی...
تو سختی هاش شکی نیست ولی یکی از سختی هاش رو می خوام درباره اش بگم...
راستش دل شکستن اینقدر راحتِ که یه چیز معمولیِ برای خیلی ها و
سعی برای دل نشکستن اینقدر سختِ که یه چیز عجیب غریبِ
برای همین گاهی باورت نمی کنن ...
گاهی می گن یه ریگی به کفشش داره...
گاهی جلوت مقاومت می کنن...
و اینجاست که سختی هاش خیلی بیشتر می شه...
اینجاست که باید مقاومت کنی و جا نزنی...
بله... اینجاست که باید خودت رو ثابت کنی به کسایی که یه عمرِ میشناسنت...
اینجاست که می فهمی چقدر ممکنِ ضعیف باشی...
اما من بهتون می گم که اگه فقط یه روز از پسش بر اومدیم دیگه آسون می شه...
و تا هر وقت بخوایم می تونیم مرهم باشیم...
یا لااقل اگه مرهم نشدیم درد نشیم...
این حرفا مخاطبش خودمِ و نوشتم که کمی نوشته باشم...
چون چند وقتِ موقع نوشتن دستام می لرزه و دلم شور می زنه...
ترسیدم که شروعی باشه برای بیماری نخواستن نوشتن...
برای همین شیرجه زدم توی ترسم...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, رفیق