رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


 

امروز برای دومین بار از ابتدای پاییز، آسمون کاملاً ابری شد. از اون ابرهای خاکستری و ضخیم که رنگ دنیا رو عوض می کنه... دفعه اول که همین چند روز پیش اومد و روی شهر رو پوشاند خیلی منتظر شدم تا آسمون که حالا اینقدر هوای دلش ابری شده این بغض اش رو خالی کنه و کمی اشک بریزه تا شاید روی زمین هم بغض ها باز بشه و با کنار رفتن ابرها هم دل آسمون باز بشه هم دل خیلی از آدم ها... اما خب اون دفعه که نشد...
این دفعه درحالی که یه نصف لیوان قهوه رو که اگه بخوای حساب کنی سهم دو نفر باید باشه به تنهایی پشت پنجره در دست گرفتم و به اعماق ابرها نگاه می کنم و در انتظار باز شدن بغض آسمون، جرعه جرعه تلخیش رو می چِشَم... تلخی قهوه ای که سهم رفیقیِ که نیست هم برای من... 
راستش من همیشه آسمون ابری رو بیشتر از آسمون گریان دوست داشتم... شاید به خاطر اینکه آسمون دل من هم بیشتر وقتا ابری بود...

وبازهم انتظار و جرعه ای قهوه تلخ و شنیدن صدای موسیقی از دور که می گه

ما که همدرد نمیخوایم؛ درد نشید!

اگه مردش نیستید، نامرد نشید

آدمو ول کنید از اولش،

اگه میگید خوبید بد نشید..

میدونم بد بودم، یه وقتایی خب منم

ولی حقمم نبود، اینجوری تنها شدنم 

پی نوشت۱:همیشه ارزو داشتم رفیقی دعوتم می کرد  یا دعوتی که بارها گفتم و کسی قبول نکرد رو می پذیرفت و یه فنجون قهوه باهم می خوردیم و برای یه ساعت باهم کمی حرف می زدیدم. رفیقی که توی رفاقتش نه جنسیت مهمِ نه سن و سال، نه لهجه، نه اعتقداتش، نه خیلی از این معیارها و ملاک هایی که باعث می شن آدم ها به خودشون اجازه قضاوت کردن بدن...

پی نوشت۲: خیلی دوست داشتم یه قرار همیشگی تو یه پاتوق همیشگی سر یه ساعت همیشگی داشتم...

پی نوشت۳: شعر مربوط به آهنگ درد نشید از رضا شیری

 


برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق
♥ جمعه هفتم آبان ۱۴۰۰ ساعت 16:59 توسط: علی