
ابری رسید بر سر کوهی به لطفِ باد
سینه سپر، زد به کوه و گفت باداباد
گفت از چه رو شده ای خصمِ جانِ من
ره بسته ای تو چرا بر من از طریق عناد؟
این سوی دشت پر از آب است و منفعت
آن سوی دشت، شده کَسبش ولی کساد
کردش نگاه کوه و چنین گفت او به ابر
دشت است وسیع و تو را مَرکبی چو باد
چون برگزیدهای به غلط راه خویش را
گشتی چنین اسیر و گرفتار اِنسداد
کوتَه مَبین و خوب نگه کُن مرا رفیق
من پای در بندِ زمینَم تو این چنین آزاد
فرازِ من که به گردون نمی رسد لیکن
تو را فراز به اختر رِسَد مَکُن بیداد
اگر که سر به فلک من سپرده ام تو چرا
به کوی دوست نَسِپاری که تا رسی به مراد؟
پی نوشت1: چند روز پیش داشتم از این جایی که در تصویر می بینید رد می شدم که این شعر به ذهنم رسید
پی نوشت2: عکس مربوط به میدان دانشگاه صنعتی اصفهان است
پی نوشت3: باز هم دلی نوشتم
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, شعر از خودم, رفیق