رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


پرِ حرفم امّا
بیمِ آن را دارم
که کسی اشک بریزد ناگه،
گر لب از روی لبم بردارم...

و چه مشتاق پریدن امّا
بیمِ آن را دارم
که بسوزد دلِ آن مرغ که در بندِ قفس زندانیست،
گر که بال و پرِ پرواز، ز هم بردارم...

من پر از حسرتِ رفتن امّا
بیمِ آن را دارم
که بماند تنها،
تک درختی که دوپایش به زمین دوخته است،
گر قدم از قدمم بردارم...

تشنه جرعه ای از چشمه دیدن امّا
بیمِ آن را دارم
اشکِ آن چشمه افسرده بخشکد
گر من این پلک ز پلکِ دِگرم بردارم...

من پر از خواهش آغوش ولی
بیم آن را دارم
گم شود آغوشی،
بین آغوش سیاهِ دیوار،
از روی سینه اگر من گره ی بازوی خود بردارم...

می شوم ساکت و کم حرف ولی
بیم آن را دارم
پا دگر از روی این دل نتوان بردارم...

پی نوشت: ببخشید اگه خوب نیست...

پی نوشت2: ...

پی نوشت3:این هم از مدت ها پیش تو یادداشت هام بود و امروز کامل شد...


برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, شعر از خودم, رفیق
♥ شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 19:34 توسط: علی