رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


پنجره ذهنِ مرا می دزدد
می بَرد بیرونم
از درونِ قفسِ بی درِ تن
می برد ذهنِ مرا
سوی آن راه که عمریست شب روز به فکرش هستم...
و تهش پیدا نیست...
ته این جادّه هر چیز که هست
بهتر و بدتر از این حال که اکنون دارم
می پذیرم با جان.
می بَرد ذهنِ مرا
پشت آن کوه که در عمق زمین مدفون است...
روی آن کاج بلندی که دگر سایه نداشت...
زیر آن سنگ سیاهی که به یک لعل حسودی می کرد...
پای یک میزِ قدیمی
لای چند جلد کتاب و دفتر
بین یک مشت هجا و کلمه
پیش یک سیب که شد حسرت و عمری را به فنا داد که داد...
مزه کرد باز گمانم انگار
طعم آن سیب صمیمی به دهانِ ذهنم
تازیانه، تهدید
ناسزا و خواهش،
ذهن تسلیم نشد...
میخورد هی کتک و باز به جای ناله
مثل یک دیوانه،
بی سبب می خندد...
پنجره هرچه بلد بود به انجام رساند...
ذهن تسلیم نشد...
پنجره، باز سرِ لج افتاد،
ذهن را باز پس آورد 
و به تحقیر مرا گفت که باز
رد شدی ای نادان...
دو سه ایستگاه جلوتر باید
می پریدی بیرون
من به لبخند به او گفتم باز
جورِ سرپیچی یک ذهنِ مریض
رنج پاهاست برای برگشت
پنجره اخمی کرد...
من پیاده شدم و برگشتم...
و دریغ و افسوس...
جاده هر جزء از اندام مرا می دزدد...

پی نوشت: سلام... سالها هر روز پشت هر پنجره ای که قرار می گرفتم به خصوص پنجره اتوبوس و ماشین، ذهنم شروع به پرواز می کرد و سه خط ابتدایی رو سالها پیش توی دفترچه یادداشتم نوشته بودم و یکی دو روز پیش بالاخره تکمیلش کردم...

پی نوشت: ببخشید خوب نیست...

پی نوشت: افسون پنجره زمانی بیشتر میشد که هوا بارونی بود و بخار پنجره رو پاک می کردم و قطرات بارون چهره بیرون رو زیباتر کرده بود

پی نوشت: همیشه دوست داشتم یه اتاق داشتم که پنجره داشته باشه ولی نه اتاق رو داشتم نه پنجره... اگه شما دارید قدرش رو بدونین...

پی نوشت: آخرش یه روزی میرم دنبال شغل پدری... پدرم،راننده اتوبوس و کامیون های بین شهری بود ولی هیچوقت راضی نبود که ما شغلش رو ادامه بدیم...


برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, شعر از خودم, رفیق
♥ دوشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 14:26 توسط: علی