دیروز از اون جمعه های بود که به غایت سخت گذشت
از اون جمعه هایی که واقعا جمعه اند...
از همون صبح ساعت 7 که حرکت کردم و رفتم برای امتحانی که هیچ وقتی نذاشته بودم برای خوندنش شروع شد.
دیدن دانشگاهی که بیشتر به یک شهر شبیهِ تا دانشگاه، اوضاع رو بدتر کرد.
چرا که جزء آرزوهات بودِ و از کنار هر درخت، هر تابلو و هر ساختمانی که عبور می کنی، فکر و خیال ها بی رحمانه به ذهنت حمله می کنند.
چه سوالاتی برات پیش میاد که حتی وقت نداری بشینی یه گوشه و از پیدا کردن جواب براشون لذت ببری
غرق بشی تو فکر و خیال...
دلتنگی و حسرت سراسر وجودت رو فرا می گیره
وقتی داری توی آروزت قدم می زنی و میدونی مال تو نیست...
وقتی یادت میفته چقدر آدم هایی هستن که آرزوی تو براشون خاطره است...
وقتی یاد روزایی میفتی که حسرتِ کمی توجه داشتی و نبود
و در اوج همه اینها ناگهان از فاصله ای دور از پشت پنجره ای در طبقات بالا نگاهی نظرت رو جلب می کنه...
نگاهی که بسیار اشناست ولی اصلا نمی شناسیش...
و تو فقط باید به راهت ادامه بدی...
و سر امتحان با شکم گرسنه
به جای پیدا کردن جواب سوالایی که جلوت گذاشتن
داری جواب سوالای ذهنت رو پیدا می کنی...
نتیجه این امتحان هم چیزی به جز حسرت نیست...
و از عصر به بعد هم
دلتنگی و دلتنگی
و پایانش هم با دلتنگی و دلتنگی...
چون آدمی که بلد نیست منظورش رو درست بگه
آدمی که بلد نیست حرف بزنه
و آدمی که نمی فهمه
و آدمی که در عصبانیت تصمیم میگیره
و آدمی که لجبازی می کنه
و در کل آدمی که آدم نیست
سهمش از زندگی حسرت و دلتنگی خواهد بود...
و شروع روز بعد هم چیزی به جز دلتنگی نیست...

پ ن: امیدوارم تجربه نکنید و اگه کردید دفعه آخر بوده باشه..
پ ن: در حد المپیک سانسور کردم... ببخشید
برچسبـهـ ـا : درد دل, رفیق