تنها خاله هم رفت...
شاید خیلی نزدیک نبودیم که داشتن خاله را به تمامیت بفهمیم ولی خاله زن مهربانی بود...
من همیشه دوستش داشتم و او هم شاید من را...
خوب شد چند روز پیش تلفنی با او صحبت کردم ولی بد شد که گرفتاری های زندگی را بهانه نیامدن برای عیادت کردم و حال انکه خودم اصلا گرفتاری را بهانه قابل قبولی نمی دانم
ولی چطور می توانستم بگویم دوست ندارم هیچ انسانی را برای اخرین بار در بستر ببینم...چه برسد به کسانی که دوستشان دارم...
من خاطرات روزهای خوش و لبهای خندان و چشمهای روشن را هرچند قدیمی باشند ترجیح میدهم...
حتی از دیدن شوهر عمه که سالها روی یک تخت مثل یک گیاه زندگی می کرد امتناع کردم...
در جوابم با همان مهربانی همیشگی گفتی گرفتاری ها را درک می کنم...اشکال ندارد...
و من پاسخی بدتر از بهانه اول دادم...
من وعده دیداری را که خوب می دانستم شاید هرگز اتفاق نخواهد افتاد دادم و بیشتر از پیش شرمنده ام کردی وقتی شاید تو هم می دانستی که دیداری در کار نخواهد بود ولی با قاطعیت تمام گفتی: ان شاءالله...
ولی چطور می شد بگویم من دیدار به دنیای دیگر را به دیدار در حال بیماری ترجیح می دهم... شاید چون دوست ندارم کسی در حال ناتوانی مرا ببیند... شاید چون می ترسم نگاهی،حرفی یا حرکتی از من سر بزند که احساس ترحم به کسی دست بدهد و رنجشی به رنج بیماری افزون شود... شاید چون من راز مرگی را می دانم و صاحبش نمیداند و برایم سخت است چشم در چشم اش شوم و چشم هایم رازم را لو ندهند...شاید چون نمیتوانم بغضم را پنهان کنم...
من همیشه خواهان ارتباط بوده و هستم ولی گاهی برای بعضی ها وصله ناجور هستی و نمی توانی همرنگ شان شوی...
ساده گی ما وصله ناجور بود... ما بلد نیستیم به اسم مهارت ارتباط در حضور مجیز بگوییم و در غیبت هزار حرف بی ربط... ما بلد نیستیم کسی را بیش از حد بزرگ کنیم...
بلد نیستیم به هرکسی در حد پول هایش یا مقامش و یا جایگاه اجتماعی اش احترام بگذاریم...
ما ساده هستیم و صادق...
دیدار باشد برای جایی که صداقت و سادگی وصله ناجور نباشد...
اینجا مهم این است که خدا از دل ها خبر دارد...
و خوب می داند که چقدر دوستت داشتم...
به امید دیدار...
برچسبـهـ ـا : درد دل, رفیق