هر روز که می گذرد بیشتر به پدرم شبیه می شود...
چهره ام و رنج هایم...
و حتی زندگی ام...
سرنوشتم تکرار سرنوشت او نیست
ولی ترکیبی از سرنوشت پدرم، پدرش و برادرش است...
این را خوب احساس می کنم...خیلی خوب...
او هم رازی داشت و قبل از اینکه من آنقدر فهمیده شوم تا بتواند آن را شاید برایم بگوید، فرصتی نماند
این را هم خوب احساس کردم... خیلی خوب...
شاید من فهمیدن را دیر شروع کردم...
خودم را سرزنش نمی کنم...
چرا که دیر فهمیدن بهتر از هرگز نفهمیدن است...
برای بعضی دیر کردن ها جریمه ای باید داد...
به روی چشم...
جریمه اش دلتنگی ها... با جان و دل می پردازم...
اما بعضی دیر کردن ها هم هست که دیگر جبران نمی شوند...
مثل بوسیدن دست پدرم که دیر کردم و بعد دست سردش را در آخرین لحظات بوسیدم...
یا دیر کردن برای بدست آوردن یک دل...
جریمه آنها مرگ است...
مرگی به بلندای زندگی و به تلخی حسرت...
دیگر تا آخر عمر حسرت گرمای دستانش با من خواهد بود...
پی نوشت: اگر هنوز پدرتان هست دستش را ببوسید...هرچه زودتر بهتر...خجالت را کنار بگذارید...
پی نوشت: ببخشید اگر ناراحتتان کردم...
برچسبـهـ ـا : درد دل, رفیق