این روزها برام خیلی آشناست...
انگار قبلاً تجربه اش کردم...
بله! درسته! انگار همین دیروز بود...
این روزها رو انگار همین دیروز زندگی کردم و سالهاست به خاطرش می میرم و تمام نمی شود...
همیشه از تجربه دوباره تجربه ها فراری بودم...
یک عمر دنبال چیزی که به خاطرش مُردم دویدم...
ولی انگار درست می گویند که از هرچیز فرار کنی به سویت می دوَد و دنبال هر چیز بدَوی از تو فرار می کند...
نمی دانم چه اتفاقی خواهد افتاد...
آیا تجربه ای را دوباره تجربه خواهم کرد یا به آرزویی که دنبالش دویدم خواهم رسید...؟
آیا می توان تاب آورد...؟
چقدر به درازا خواهد کشید...؟
همیشه آدم عجولی بودم
و با همه علاقه ای که به درد دارم
اگر قرار است آخر درد ها نبودن باشد ترجیح می دهم درد کوتاه و سریع باشد و هر چقدر شدید باشد مهم نیست...
مثل فشنگی که به پیشانی می خورد، نه فشنگی که نخاع را هدف گرفته است...
این قدر علاقه که دو روز پیش در جواب دوستی که گفت زخم ها را ظریف می زنم تا چیزی بر جا نماند
با اعتراض گفتم: هر چه زمخت تر بهتر... هر چه بیشتر بهتر و هرچه بی رحمانه تر بهتر...
اما با همه این حرف ها به هر آنچه خدا بدهد راضی هستم...
من سالهاست فهمیدم خدایا آن ده که آن به یعنی چه...
فهمیدم اگر خودم و همه آدم های این دنیا نمی دانیم خدا که بهتر می داند...
من از آن دسته آدم هایی هستم که وقتی برای کسی مشکلی پیش می آید دلسوزی هایم را بروز نمی دهم
و شاید حتی طوری وانمود کنم که انگار مشکلی وجود ندارد...
و بسیار سنگدل خوانده شده ام حتی از سوی نزدیک ترین کسانی که مرا می شناسند...
بگذار هر چه می خواهند بگویند...
من کاری را می کنم که فکر می کنم درست است...
سکوت می کنم وقتی که همه دلسوزی می کنند و ابراز احساسات می کنند
سخت است ولی شاید بهترین کار است...
آنقدر هستند افرادی که تسلیت عرض کنند یا ابراز تاسف برای اینکه در یک وضعیت درماندگی قرار گرفته ای...
همه از روی محبت است ولی گاهی باید صبر کرد...
باید وقتی به سراغشان رفت که موج محبت ها فروکش می کند و تنهایی ها شروع می شود...
سکوت می کنم تا شاید راه حلی پیدا کنم، شاید از تاسف و تسلیت بهتر باشد...
و اگر راه حلی نیست می روم و می بینم آیا همدردی یا همدلی همان ابراز تاسف است؟
و می بینم چقدر آدم های کمی همدردی و همدلی را بلدند و متاسف می شوم که من جزء انها نبوده ام...
برای گفتن احساسات وقت بسیار است...
گاهی باید کسانی را به حال خودشان گذاشت...
سعی کنیم وقتی کاری را برای کسی انجام دهیم که یقین کنیم برای دل خودمان انجام می دهیم و در قبالش از او انتظار جبران نداریم...
وقتی از کسی انتظاری نداشته باشی قدم بزرگی به آرامش برداشته ای...
از همه بجز خودت، اگر از خودت هیچ انتظاری نداشته باشی زیادی آرامش می گیری و می شوی بی فایده
و نه این قدر از خودت انتظار داشته باش که به رنج گرفتار شوی...
از خودت به اندازه خودت توقّع داشته باش...
و نباید فراموش کرد...
وقتی کسی محبّتی هرچند ناچیز و بدون کوچکترین انتظاری برایمان خرج می کند
محبتش را به نحوی هرچند ناچیز پاسخ دهیم
چرا که محبت هم مثل حساب بانکی است...
اگر خرج کردی و متقابلاً به حسابت واریز نشد پس از مدتی خالی می شود و کم می آوری
چون تعادل از بین رفته است...
کسانی هستند در کوچه پس کوچه های ممنوعه زمین که با تمام سکوتشان حواسشان به این چیزها هست...
و کسانی که در خلوت خود با خودشان آداب رفاقت را می دانند...
با همه دردهایی که به جانشان چنگ انداخته است...
این هنر شماست... قدر خودتان را بیشتر بدانید...
پی نوشت1: حرفام بوی نصیحت می ده ولی اصلا کسی رو نصحیت نکردم به جز خودم...
پی نوشت2: از محبت شما بسیار مچکرم رفیقی که سکوت را برگزیدی...
پی نوشت3: پر از حرفم مثل خیلی از شما ولی...
پی نوشت4:آهنگ وبلاگم تقدیم به همه شما رفقای دوست داشتنی...
پی نوشت5: ...
پی نوشت6: زودتر باید تشکر می کردم اما به خاطر اینترنت و گوشی قدیمی بلاگفا باز نمیشه برام...ببخشید
پی نوشت7: تشخیص کار درست در زمان درست یکی از سخت ترین کارهای دنیاست... به همین دلیل نباید زیاد بهمدیگه خُرده بگیریم...
برچسبـهـ ـا : درد دل, رفیق