رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


از همان روز که رفتید باید می فهمیدم روزهای سختی در راه است...

باید می فهمیدم اگر بگذارم بروید، می رَوید که بروید...

باید می فهمیدم بغض جای شما را خواهد گرفت...

باید می فهمیدم بغض در تنهایی شرف دارد به بغضی که خفه ات می کند و نه کسی می فهمد و نه می توانی بگویی تا کسی بفهمد...

باید می فهمیدم دنیا برایم کوچک خواهد شد...

باید می فهمیدم که بعد ها خیلی بیشتر خواهم فهمید...

باید می فهمیدم هر که فهمش بیش رنجش بیشتر...

باید می فهمیدم که قرارم در بی قراری قرار خواهد گرفت...

باید می فهمیدم پیدا کردن سخت است و نگهداشتن سخت تر...

باید می فهمیدم که چقدر کم می فهمم...

ولی نفهمیدم...

آری، نفهمیدم و حالا با همه نفهمیدن هایم

خیلی خوب می فهمم که گناهم نفهمیدن بود و تاوانش را با جان و دل می پردازم...

خیلی خوب می فهمم مسئول گناه من و تصمیمات من خودم هستم...

خوب می فهمم که هیچ نمی فهمم...

و باز هم با همه فهمیدن هایم

نمی فهمم الان باید چکار کنم...

راه بیفتم دنبالتان یا رفاقتم را با بغضی که مثل چسب به گلویم چسبیده ادامه بدهم؟!

من آدمی نبودم که اهل رها کردن باشم، شما اهل رفتن بودید و بغض من مثل خودم اهل رها کردن نیست  و برخلاف شما اهل رفتن هم نیست...

 

نتونستم عکس مناسب پیدا کنم...

پی نوشت: چقدر حرف داشتم و یادم رفت...

پی نوشت: هیچ مخاطب خاصی نداره...

پی نوشت: می دونم که الان هم نمی فهمم...


برچسبـهـ ـا : درد دل, رفیق
♥ چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۰ ساعت 14:58 توسط: علی