رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


می پرانم در آب

سنگی از کودکی ام

کاش سنگم نخورد

بر سر گُنده وزغ،

نهراسد از من

و نیفتد در آب

زیر لب غُر بزند:

گر تو داری آزار،

چیست بر من گنه ای بی وجدان؟!

او ولی میداند

بچه را می باید

شیطنت،بازی و بازیگوشی

تا که آرام بگیرد جایی!

یاد انروز بخیر

شاپرک می رقصید

و خرامان می رفت،

من و خواهرهایم

می دویدیم به دنبال سرش...

تا به چنگش آریم

و نمی فهمیدیم

جای آن شاپرکان نیست در آن شیشه تنگ

و درآنجا زشت اند...

شیشه از جنس غرور

کینه و خودخواهیست.

سنگ را باید زد

بر سر شیشه و انداخت شکست

ای خدا دِه یاری..

شاپرک منتظر است...

 

پی نوشت: این شعر مربوط به تاریخ دوازدهم اردیبهشت 1391 بود که با از دست رفتن اطلاعات بلاگفا از وبلاگم حذف شده بود...

پی نوشت: ببخشید اگه خوب نیست...

 


برچسبـهـ ـا : ولاشان, علی سعیدی ولاشانی, ولاشون, شعر از خودم
♥ چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 14:15 توسط: علی