رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


قصد نداشتم بنویسم... قبلاً از نقطه پایان رد شده بودم...

اما گاهی ناخواسته هایی در زندگی پیش می آید که نمی شود زیر فشارشان تاب آورد...

چند سالی از آخرین باری که ناخواسته ایستادم و سوختن و ساختن که نه، سوختن و سوختن کسی را دیدم و از درون سوختم می گذرد...

آن وقت ها که گفتند شش ماه بیشتر فرصت نیست... شش ماه که شصت سال طول کشید... چقدر سخت است سوختن را تماشا کردن و دریغ از اینکه بتوانی کمکی بکنی یا حتی حرفی بزنی...

سخت تماشا کنی کسی می سوزد به این امید که پایانش شیرین است و تو بدانی که پایانش تلخ تر از هر زهری است که می شود تصور کرد...

شش ماه به اندازه شصت سال طول کشید و آیا کسی می داند 1 سال، پنج سال، ده سال،بیست سال یا سی سال یا چهل سال تماشای سوختن و سوختن عزیزی که نمیداند درحال اتمام است را دیدن، چقدر طول خواهد کشید...؟

وقتی ببینی با امیدواری تمام می سوزد و می سازد و نمی داند که می سوزد که بسوزد...

وقتی تمام پول هایت هم کاری نمیتواند بکند...

وقتی از لجاجت ها و غرورت هم می گذری ولی سودی ندارد..

وقتی علم هم زانو زده است...

چه دشوار است برای پدر و چه دشوارتر برای مادر...

حتی برای همچون منی دل سنگ...

من باز هم به رسم بندگی هرچه را خدا بخواهد می پذیرم و تا اخرین نفس امیدوارم...

ولی چقدر دلم برای پدرها و مادرها می سوزد...

 

پی نوشت: التماس دعا برای مادری که حقش این نیست...

پی نوشت 2: همیشه دوست داشتم توی بیمارستان کار می کردم چون شاید درسی که خونده بودم به درد انسان های بیشتر و نیازمند تری می خورد. هنوز نشده ولی پیگیر هستم...

♥ شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 22:8 توسط: علی