رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


نه راهی به پیش روی باقی ماند

و نه راهی برای بازگشت...

تا کی باید در این سرگردانی ها غوطه ور بود...

تا کی باید افسوس خورد...؟!

آه کشید...؟!

بی صدا فریاد کرد...؟

ماندن دشوار است و رفتن کارها را دشوار تر می کند...

امان از لجبازی...

به خصوص که با خودت لج کنی...

من هم با خودم افتاده ام سر لج...

پدرم یادم داد که بمیر ولی فراموش نکن...

و من خیلی خوب یاد گرفتم...

خیلی خوب...

اینقدر خوب که حتی بعد از مرگ هم یادم نخواهد رفت...

کسانی که مرا می شناسند می دانند...

برای من چند سال و چند هفته فرقی ندارد...

"از دل برود هر انکه از دیده برفت!" برای من معنایی ندارد...

باور ندارید نیازی به امتحان کردن نیست...

کافیست بپرسید...

از ساعت...

از دقیقه و از ثانیه...

و حتی از شب...

پدرم یادم داد که اجازه ندهم تاوان اشتباه مرا دیگری بپردازد...

و من لجبازم... به خصوص در لجبازی با خودم...

روزی نقاب از چهره بر خواهم داشت...

که پیر و جوان شهر مرا بشناسد...

و در حالی که کودکان سنگم می زنند...

رسوا و سرگردان...

دور دنیا را خواهم گشت...

و این تاوان اشتباه است...

گِلِه ای هم نیست از کسی،

کسی تقصیر ندارد...

و حتی از خودم...!

مدتهاست حرفهایم را نمی فهمند...

اما روزی کسی خواهد فهمید...

شک ندارم...

اما از امروز،

دیگر اینجا کسی هوشیار نیست...

و کسی حرف نمی زند...

چرا که از اخرین حرفایی که گفت خاطراتی تلخ باقی ماند...

کسی اینجا پشت سرش را هم نگاه نخواهد کرد...

به قول شاعر

هستم اگر می روم...... گر نروم نیستم...

هرکسی خواست مرا پیدا خواهد کرد...

پی نوشت: برای من فقط یک آسمان ابری به یادگار خواهد ماند... یادگاری خوبی است... چون گه گاه بارانی می شود...

 


برچسبـهـ ـا : علی سعیدی ولاشانی, جمله از خودم, رفیق, دردودل
♥ سه شنبه چهارم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 11:30 توسط: علی