خیلی وقت است که در کوچه پس کوچه های ممنوعۀ زمین.... سرک می کشم و بعد از خواندن ریز به ریز و کلمه به کلمه های نوشته شده روی دیوارهایش به کوچکترین چیز ها چنگ می اندازم تا شاید روزنه پیدا کنم تا من هم گوشه ای از دیوار یادداشتی بگذارم اما هرچه بیشتر میگردم بیشتر نا امید می شوم و دست از پا درازتر برمی گردم...
چه بیماری بدیست نخواستن حرف زدن، نوشتن و در اخر شنیدن...
خیلی وقت است به این بیماری مبتلا شده ام اما فکر نمی کردم تا این حد مسرّی باشد...
خیلی از رفقایم مبتلا شده اند...
فقط یادمان باشد، رفاقت ارزش این را دارد که درد بیماری را تحمل کنیم...
دست و زبان و گوش که بیمار شد...
خدا نکند چشمایمان هم دیگر نخواهد ببیند...
![]()
پی نوشت: اگر خواندی و راه دارد، روزنه ای باز بگذار... ممنون
برچسبـهـ ـا : ولاشان, علی سعیدی ولاشانی, ولاشون, درد دل
♥ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 20:29 توسط: علی