هیچ وقت جنگجوی خوبی نبودم...
نه اینکه نخواسته باشم، نه!
جنگجو بودن را یادم ندادند...
هر جا خواستم بجنگم گفتند " نجنگ! این سرنوشت است! بپذیر و گرنه روزگار آبرویی برایت نخواهد گذاشت!"
جنگجو حامی می خواهد...
حامی من وقتی رفت که بیش از هر زمانی بودنش نیاز بود...
درست وسط جنگی نابرابر...
جنگی که سرنوشت را تعیین می کرد...
جنگی که مبدأ یک تاریخ می شد...
ولی با رفتن حامی،
و بلد نبودن اصول جنگ
و نداشتن شجاعت جنگیدن...
طبق معمول، سپر به زمین انداختم تا سرنوشت حکم کند...
سرنوشتی که چند قدم تا شکست فاصله داشت...
دیگر جای اعتراض نیست...
حکم به حبس داده است سرنوشت...
حبس را بِکِش و دم نزن...
امیدوارم یکبار دیگر سرنوشت حکم به آزادی کند...
به حامی نشان خواهم داد چقدر بزرگ شده ام...
درد انسان را بزرگ و بزرگتر می کند...

پی نوشت: کاش آنروز ها به اندازه الان می فهمیدم...
پی نوشت: سرنوشت را باید از سر،نوشت.................. شاید اینبار کمی بهتر نوشت
برچسبـهـ ـا : ولاشان, علی سعیدی ولاشانی, ولاشون, درد دل