اینقدر نوشتم و پاک کردم،
اینقدر دست و دلم به نوشتن نرفت،
اینقدر حرف نزدم تا...
... تا بالاخره چشمام شروع کرد به فریاد زدن...
آره ...
آخرش همه حرفهام شد اشک...

پی نوشت: پر از بغضم ولی شرایط خالی کردنش فراهم نیست...
برچسبـهـ ـا :
رفیق,
ولاشان,
ولاشون,
علی سعیدی