و نسیم، بر تن دشت وزید
عطری از دوست برایم آورد...
کمی از چشم براهی را بُرد.
از سَرِ این دلِ تنگ،
گرد اندوهِ فراغی را شست...
مثل باران حقیقت
که دروغ از سر آیینه ی هستی شسته است.
دوستم چندی پیش
رفت تا در خودش آرام شود...!
اندکی فکر کند
در خودش باشد و در عمق وجودش
به تماشای خودش بنشیند
بِتَنَد پیله ای از جنس تفکر
و بماند آنجا
تا که پروانگی اش رشد کند
روی بالش قطره ای رنگ ز هر قطره تفکر بچکد...
دوستم رفت ولی باز نگشت
دلم اما، لای هر ثانیه ای می گردد
تا که پیدا کند از او اثری!
دوستم رفت ولی بازنگشت
و مرا روز و شب اندیشه که آن دوست چه شد
هست آیا به سلامت؟!
شده پروانه و بر روی گلی مهمان است؟
حالش آیا خوب است؟
پاره شد ابر خیالم ناآگاه
بعد پروانگی اش،
می شناسد آیا؟
او مرا همچو قدیم
اشک از گوشه چشم بارید
من ز پروانگی اش خوشحالم
ولی از خاطره اش می سوزم
دلم اما راضی است
باشد او پروانه
شاد و خرم بشود عاشق و از کوچه شک دور شود
کاش او برگردد
تا در آغوش بگیرم او را
تا که من هم بشوم پروانه
و مرا هم بِبَرد با خود از این دخمه تنگ
من به امید همین لحظه دیدار
به امید پریدن شادم
... و نسیم عطری از دوست برایم آورد
دوستم اما نیست، باخبر از من و دلتنگی ها
مردم شهر به من می گفتند
"دوستت رفت که رفت"
دلم اما برعکس
گفت او رفت ولی
زود بر می گردد
شاید این زود کمی دیر شود خیلی زود
ونباشی دیگر
مطمئن باش ولی
که سر انجام،زمانی
دوستت می آید...

پی نوشت: تقدیم به دوستای عزیزم
پی نوشت 2: دو تا از دوستام رفتن. یکیشون رفت تا پروانه بشه و یکی دیگشون رفت تا من پروانه بشم... توی رفاقت از من جلو زدی...کاش نمی رفتی تا باهم پروانه میشدیم...
پی نوشت 3: ببخشید، خیلی خوب نیست و خیلی ایراد داره...
برچسبـهـ ـا : ولاشان, علی سعیدی ولاشانی, ولاشون, شعر از خودم