درد دلتــنگـــی، دوبـــاره در دلــم بـالا گــرفت
زد به جــانم آتش و جـــان از لـب افــرا گــرفت
شـد بهـار مـن زمستان، تا که پاییــزی غــریب
در میــان فــصلِ تابستــانِ گرم اش جـا گـرفت
یـک رفــاقت داشتیم از دار دنیـا، او کــه رفــت،
دستِ دوری، آنچه را هم داشتیم از ما گــرفت
میرویم و غـافل ایم از آن که ربُّ النـوع عشق
فـرصت عـاشق شـدن را شایـد از فـردا گــرفت
با خودم گفتم: «بیـــا، دلتنـگیات را شعـر کن»
کاغذ و خــودکار هم با من ســـرِ دعـوا گــرفت
کرده بـودم یوسف گمگشته را تمرین! چه حیف
بغـض جـــای فـال حافظ را شـبِ یلـــدا گــرفت
جای خوابیدن خودم را میزنم هرشب به خواب؛
دست مـن را شــایــد او در عــالـم رویا گــرفت
خواب میبینم: رسیــد از راه، با رختی سفیــد؛
سیــنی حلــــوا ســرِ قبـــر منِ تنـــها گــرفت...

پی نوشت 1: وزن شعر فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن است
پی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشید
پی نوشت 3: ...
پی نوشت 4: یلداتون خوش 🌺...
پی نوشت 5: ممکنه جاهایی رو تغییر بدم
پی نوشت 6: بالاخره بعد از یک سال و چند ماه تونستم دوباره شعر بنویسم و این به خاطر وجود رفیقاییِ که بی خیالم نشدن و بهم گفتن که باید بنویسی و ازشون خیلی ممنونم🌹🌹🌹
برچسبـهـ ـا : شعر از خودم, رفیق, شعر