رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


باید بنــــویـــــسم غـــــزلِ دیگـــــری از نو

شایــــد بتوان کـــرد کمـی دلبـــــری از نو

افتاده ام از بخــــت، خـدایا بـــــده اقـــبال

یا مُهـــــرۀ ماری بده یا شَبــــــــدری از نو

هی رفتـــــی و برگشتـی و هر بار نگفتم

آتــــش نزن و هی بده بال و پــــری از نو؟

هر بار دلم سوخت و هر دفعه به جا مانـد

یک دود غلیــــــظ و تَلِ خاکستـــــری از نو

آبی به دل سوخته ام شد غــزل و شعــر

باید بخـــــرم حافـــظ و یک دفتـــــری از نو

دادم به خــــودم قول که تا آخــــر عمـــرم

در دســــــت بگیرم قلـمِ شاعـــــری از نو

هر ثانیــــــه را منتظــــــرم تا در گـوش ات

یک روز بخوانـــــم غـــــزلِ بهتــــــری از نو

بلعیــــد دوباره قلـــم‌ات سِحـــــر مرا که

باید بِبــَــری آبــــــروی ساحـــــــری از نو؟

دیوانــه شدم بس که نوشتــم، نشــد امّا

وقتـش شده شاید بـشوم بستـــری از نو

پی نوشت 1: این شعر بر وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن است

پی نوشت 2: ممنون که وقت گذاشتید و خوندید، امیدوارم دوست داشته باشید

پی نوشت 3: ...

پی نوشت 4: چی بگم...


برچسبـهـ ـا : شعر از خودم, رفیق
♥ سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 10:43 توسط: علی