شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال
خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود
در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت
رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود
درعالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
موی سیاه او شده بود اندکی سپید
گویی سپیده از افق شب دمیده بود
یاد آمدم که در دل شبها هزار بار
دست نوازشم به سر و رو کشیده بود
از خود برون شدم به تماشای روی او
کی لذت وصال بدین حد رسیده بود
چون محو شد خیال پدر از نظر مرا
اشکی به روی گونه زردم چکیده بود
سهراب سپهری
خیلی سخت است عزیزت مثل شمع در پیش رویت بسوزد و ذره ذره آب شود و کاری از دستت ساخته نباشد.سختی کار اینجاست که شکایتی هم نکند.دوست نداشتم مرگ پدرم رو ببینم اما زندگی دلبخواهی نیست.دستش در دستانم بود وقت جان سپردن....