شد هوایی به گلستــــــــانه که او دید تو را
بغلـــــــــت کرد به آرامی و بویــــــید تــو را
گونه بر گونۀ خوشرنــــــگ تو مالید و سپس
دست بر گردنت انداخت و بوسیـــــــد تو را
گفت در گوش تو چیزی و شـــکفتی از هــم
دل به او دادی و از ساقه گل چیــــــد تو را
ســوخت از غصّـه دل بلبل فـهمیده که دیــد
غنچــه بودی و نفهمیــــد! نفهمیــــــد تو را
شک ندارم که دلش سوخت خدا هم حتــی
روزگار از منِ بـــــــی چاره که دزدیـــد تو را

پی نوشت 1: وزن شعر فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن است.
پی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشید
پی نوشت 3: نظراتتون خیلی مهمِ، پس دریغ نکنید
پی نوشت 4: خوب میشه یه روز، بود و نبود ما هم مهم نیست...
پی نوشت 5: ...
پی نوشت 6: پاییز برای بعضی ها از مدتها قبل شروع می شه...
پی نوشت 7: اینم از من...
برچسبـهـ ـا : شعر از خودم, رفیق