رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


شیرین از اینجا می رود بهر خدا کاری کنید

یک بیستون بی چاره گی، فرهاد را یاری کنید

هنگام رفتن با خودش، عقل مرا هم برده او

ای عاقلان دیوانه را، زنجیر و زندانی کنید

جرم است اگر آوارگی، آواره ام در کوچه ها

لطفاً شما در کوی او حد مرا جاری کنید

از روی همدردی به من، گفتید باور کن که رفت

میل نمک دارم شما، بی وقفه همدری کنید

نقش نگاهش تا ابد بر خاطرم خواهد نشست

از خاطرم نقشی از او بر بوم نقاشی کنید

من التماسش کردم و راهی شد او بی اعتنا

فردا مرا هم خواهشاً، تا خانه همراهی کنید

او رفت و بعد از رفتنش، من هم از اینجا میروم

در رفتن من شادی و از رفتنش زاری کنید

پی نوشت ۱: ...


برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
♥ چهارشنبه سوم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 10:24 توسط: علی