تنگنا ها همیشه برایم سخت بود...
بارها و بارها توی تنگنا افتادم، گاهی خود خواسته و گاهی ناخواسته...
اما توی تنگنا نا امید نشدم...
دست و پا زدم...
غر زدم...
زور زدم...
جنگیدم...
ولی ناامید نشدم...
انقدر که تنگنا برایم جا باز کرد...
اما گاهی تنگناها از جنس پیله نبود...
از سیمان بود...
باز هم
دست و پا زدم...
غر زدم...
زور زدم...
جنگیدم...
آنقدر که زخمی شدم...
ولی ناامید نشدم...
جایم را عوض کردم...
قبل از آنکه زخمها جانم را بگیرند...
نه! تعجب نکنید...
این نا امیدی نبود...
امیدوار بودم به اینکه بیرون از این تنگنا آزادم...
و هر دفعه آزاد تر شدم...
ولی دیدم آنها که نا امید و خسته از
دست و پا زدن...
غر زدن...
زور زدن...
جنگیدن...
دست برداشتند و باز ماندند...
پی نوشت 1: عجیب ترین توجیه دیگران برای نا امید شدن و موندن این بود:" آسمون همه جا همین رنگه"
پی نوشت 2: و پاسخ من این بود:" ما قراره زیر این آسمون با آدم ها زندگی کنیم، رنگ آدمها مهمه"
پی نوشت 3: ...
پی نوشت 4: ...
پی نوشت 5: آزادی ارزش سختی را دارد...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, جمله از خودم, رفیق