پدرم یه پتو داشت که سن و سالش کمی بیشتر از من بود...
از وقتی سرم می شد برای پتوش اسم پشمالو رو انتخاب کردم و دیگه همه به همون اسم میشناختنش و صداش میزدن...
اون پتو رو خیلی دوست داشتم...
هر موقع پدرم نبود پشمالو مال من بود...
توی نوجوونی زور شدم و پشمالو رو گرفتم...
وقتی پشمالو رو روی خودم می انداختم احساس امنیت می کردم،
بوی پدرم رو میداد...
هروقت دلم می گرفت می رفتم زیرش و آهسته آهسته گریه می کردم تا خوابم می برد...
گاهی پدرم متوجه می شد و با اولین کلمه ای که می پرسید گریه آهسته تبدیل میشد به هق هق...
و آغوشی که باز می شد...
وقتی برای دو سال از خونه دور شدم باز پشمالو رفت پیش پدرم و دیگه تا آخرین روز باهاش بود...
و از همون روز دوباره بهم رسیدیم
و من الان مثل خیلی از شب های دلتنگی،
زیر پشمالو،
آهسته آهسته اشک می ریزم...
ولی دیگه نه کسی چیزی می پرسه تا مثل سوزن بغضی بترکه
و نه آغوشی هست...
و هنوز هم بوی پدرم رو میتونم ازش احساس کنم...
با اینکه بارها شسته شده...
برچسبـهـ ـا : دردودل, رفیق