رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


زندگی رفت و من جا ماندم،

پسرم می پرسد:

سن تو چند شده؟!

من به او می گویم،

که همین چندی پیش

شده ام سی ساله،

ذهنم اما شده فرسوده و زار،

مثل یک کاج قدیمی،

مثل یک قرن زمان.

ذهن من این همه افسرده نبود...

مثل یک کودک شاد

 سر خوش از عطر نشاط

پابرهنه، توی پس کوچه شوق

روی ایوان خیال

می دوید از سر ذوق...

کم کم اما،طفلکی را کشتند!

هر کسی آمد و سنگی به سرش زد تا مُرد...

چهره ام خندان است

ذهنم اما خسته،

چمدانش را ذوق،

بَست و از خانه ذهن،

لحظه لحظه دور شد...

شوق هم پشت سرش

پس از آن عشق، جوانی، امید،

همه با هم رفتند...

داغشان روی دلم خواهد ماند

مثل زخمی که ندانستن ها 

تا ابد روی دلم جای گذاشت...

جای مَرهم نمک خاطره را،

ذهن بر روی دلم می پاشد...

چهره ام خندان است

دلم اما شده پیر،

دل من پیر نبود،

آن زمان ها که همه فهم من از اطرافم

قدر یک فندق نارس،

قدر یک سوزن بود،

من دلم را دادم

تا بفهمم بیش تر

گاه یک رهگذرِ یک روزِ،

می کند سرزنش ام...!

می کند مسخره و می گوید:

که چه ارزان دادی،

دل خود را به زمان...!

من از این داد و ستد خرسندم...

و از این پیر شدن هم خوشحال...

و چه بیزارم من...

از نفهمیدن و راحت بودن،

بی تفاوت بودن...!

و از احمق بودن...!

مادرم هر دفعه می کرد دعا

پسرم پیر شوی!

شد اجابت، مادر...

و من اکنون پیرم...

و چه خوشحالم من 

که در این سنّ پیر ام...

و دعا می کنم اکنون

من برای تو پسر...

"پسرم پیر شوی ..."

وای اما پسرم از روزی،

که بدانی همه ی دانش دنیا و نفهمی چیزی...

 

پی نوشت 1: این شعر رو در تاریخ 1397/07/24 در اولین ماه از شروع سی و یک سالگی نوشتم و الان بعد از 3 سال در اولین روز سی و چهار سالگی منتشر می کنم...

پی نوشت 2: این فقط یه شعرِ و من هیچ ادعایی برای فهمیدن زیاد ندارم و یقیناً از شما دوستان کمتر می فهمم و حتی کمتر هم می دونم...

پی نوشت 3: اشکالات ادبی رو بر من ببخشید، هنوز دارم دلی می نویسم و جایی کلاس نرفتم تا علمی بنویسم...

پی نوشت4:یه قطعه از اهنگ تلقین از مهدی یراحی میگه:

 

تنها دلخوشیم اینه حالا که نیستی پیشم

که با هر نفس که می کشم بهت نزدیکتر میشم

 

و قبل ترها جمله ای با همین مضمون نوشته بودم...اگه دوست دارید برای دیدنش روی لینک زیر کلیک کنید... 

برای همه انها که جاویدان شدند...

پی نوشت5: و امشب باز هم یکسال دیگه بهم دیگه نزدیک شدیم رفیق...

پی نوشت6:این روز و این تاریخ از همان ابتدا برایم یه روز خوب که نبود هیچ، حتی یه روز معمولی هم نبود...هرگز... در این روز همیشه دلم می گرفت و دلیلش را سالها بعد فهمیدم...من در این روز خوشحال نیستم... چرا که یکبار در این روز متولد شدم و بارها مرده ام...

پی نوشت7:این همه حرف زدم ولی فایده نداشت، چه بگویم...

پی نوشت8: بر مجبور حَرَجی نیست...

(این نوشته مدت ها قبل نوشته شده است و با استفاده از تکنیک انتشار در آینده بلاگفا در تاریخی که مشاهده می فرمایید منتشر شده است)


برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, شعر از خودم, رفیق
♥ دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 0:0 توسط: علی