تو آنجا ابری و می بارم اینجا
تو آنجا زخمی و می میرم اینجا
تو آنجا بغض کردی شانه هم نیست
چرا؟ چون رفتی و من ماندم اینجا
اگر آنجا توان گریه ات نیست
به جایت سخت من می گِریم اینجا
پریشان شد اگر مویت در آنجا
به ناز و عشوه من می بافم اینجا
تو شب را زنده کردی نوبت ماست
بخواب آرام، من بیدارم اینجا
از آنجا نامه ای، خطی، نه! هرگز
ولی من واژه واژه خواندم اینجا
تو آنجایی و آنجا از تو آباد
بدون تو ببین، ویرانم اینجا
تو هر جایی که باشی آشنایی
من آنجا دشمن ام، نا مَحرم اینجا
تو آنجا و من اینجا هر دو یکجا
تو آنجا در میانی، من هم اینجا
چه بد جاییست بودن در میانه
تو آنجا برزخی و من هم اینجا
پی نوشت ۱: سلام، سه جلسه پایانی کلاس شعر رو نتونستم برم، البته نه به خاطر بی انگیزگی...
پی نوشت ۲: امروز یه فیلم نیم ساعته درباره وزن های عروضی دیدم و فهمیدم هیچ چیزی ازشون بلد نیستم و خیلی باید تمرین کنم و سعی می کنم بکنم...
پی نوشت ۳: ممنون که وقت گذاشتید و خوندید...
پی نوشت ۴: تصویر مناسب هم بعدا میگذارم
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق