سلام
سینه ام پر از حرفِ و ذهنم از بیرون ریختنش عاجز...
نه می تونم بگم
نه می تونم بنویسم...
و این ناتوانی از یه جایی تشدید شد
سینه ام پر از حرفِ
و چراغ ذهنم خاموش،
و هر چی میخوام کلمات رو پیدا کنم
نمی تونم
چون توی تاریکی ها مخفی شدن و بهم می خندن...
کاش می شد
لا اقل این حرف ها رو بارید...

پی نوشت 1: تصویر از آثار آقای احسان کاظمی
برچسبـهـ ـا : درد دل, رفیق
♥ دوشنبه دهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 9:48 توسط: علی