شانه هایت را برای گریه کردن خواستم امّا نشد
در خیالم لحظه لحظه بودنت را بافتم امّا نشد
تک درختِ آرزویم از غمت خشکید و سوخت
بارها از نو درخت دیگری را کاشتم امّا نشد
یک جوانی بود و یک دل، سهم من از زندگی
من تمام زندگانی را به پایت باختم امّا نشد
شاعری می گفت بعد از شب، سحر خواهد رسید
سال ها من حسرت دیدار او را داشتم امّا نشد
دشت دلتنگی چرا پایان ندارد، خسته ام
در به در دنبال راهی، هر طرف را تاختم امّا نشد
می شنیدم از محبّت خار ها گل می شود
آجر آجر من دلم را با محبت ساختم امّا نشد
دل که می سوزد مگر بهتر نمی خواهد خدا
من که هم جان ، هم دلم را سوختم امّا نشد
حرفِ دل را چشم بهتر می زند بی شک ولی
چشم هایم را به چشم اش دوختم امّا نشد
پی نوشت ۱: این شعر برای خیلی وقت پیشِ... قبل از کلاس رفتنم
پی نوشت ۲: بدی هاش رو ببخشید
پی نوشت ۳: بعدتر عکس مناسب میذارم
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق