تا نگاهش را نگاهم دید جان آتش گرفت
دزدکی عکسی گرفت و روی دل قابش گرفت
مطمئن شد تا که دل در چنگ اوست
عشوه آمد، تا نیازم بیش شد نازش گرفت
دل به زندان غمش درد جدایی می کشید
بی وفایی ها شروع شد بیشتر دردش گرفت
باز شد دکان عشقی در وجودم پر ز شور
مشتری او بود و دل کاسب، ولی کارش گرفت
عشق ارزان داد و نازش را گران تر هی خرید
دل که کاسب نیست اما باز هم کسبش گرفت
داشت کم کم باورش می شد که یار از آن اوست
پلک بر هم لحظه ای زد دیگری دستش گرفت
هی دقایق پشت هم رفتند و دل دنبال او
دید چون تصویر او با دیگری قلبش گرفت
آمد آن معشوقه یک شب تا ببیند حال ما
دید جانی مانده دل را، بی وفا جانش گرفت
تا سحر او هی نصیحت گفت و گفت
نوبت ما شد ولی افسوس، او خوابش گرفت
چون که فردا شد جدایی ماند و بغض
از همان روز آسمان ابری شد و قهرش گرفت
پی نوشت ۱: این شعر برای خیلی وقت پیشِ... قبل از کلاس رفتنم
پی نوشت ۲: بدی هاش رو ببخشید
پی نوشت ۳: بعدتر عکس مناسب هم میذارم
برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق