رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


تا خزان رفت و جهان یاد زمستان افتاد

مخملین دستکش از دست درختان افتاد

خیره یک شهر به دستان درختی شده بود

که خزان جامه از او برد و نمایان افتاد

آن درختی که دلش رفت، برای بیدی

کز بد حادثه آن سوی خیابان افتاد

هر چه کرد او که بگوید غم خویش

کس نپرسید و نفهمید و پریشان افتاد

چون بهار آمد و شد زنده جهان

جامه ای سبز روی شاخ درختان افتاد

زیر آن جامه ی زیبا کمرش را خم کرد

دست در حلقه گیسوی پریشان افتاد

جامه و قامت و دستان گره تا خورد بهم

سایه بانی ز محبت به خیابان افتاد

رهگذر محو تماشا و نفهمید که عشق

می کند خم کمر آنکه به دامان افتاد

 

 

پی نوشت 1: من نه شاعرم نه اینا شعر...

پی نوشت 2: اگه سوالی داشتید بپرسید...

پی نوشت 3: ...

پی نوشت 4: عشق فقط عشق به جنس مخالف نیست...


برچسبـهـ ـا : درد و دل, رفیق
♥ یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 11:44 توسط: علی