راز و رمزِ زندگی از مرگ پرسیدن چرا؟
لذتِ رفتن به پیش از سنگ پرسیدن چرا؟
ماهی عاشق به دریا می رود بی اضطراب
از رشادت های آن خرچنگ پرسیدن چرا؟
میزند فریاد اگر ناقوس در وقت قرار
ساعت دلدادگی از زنگ پرسیدن چرا؟
عطرِ عشق از برگِ عاشق می وزد اما بگو
عطرِ گل را از گلِ بی برگ پرسیدن چرا؟
نِی اگر از این جدایی ها شکایت می کند
پس حکایت از نوایِ چنگ پرسیدن چرا؟
رسم یک رنگی مرام ساقی و میخانه است
راه و رسم از زاهدِ صد رنگ پرسیدن چرا؟
دل ز مِی بَر کَن که ساقی گفت و رفت
شد جدایی چون مقدر، جام نوشیدن چرا؟
گفت ما را نیست مرگی بدتر از دوری نترس
چون جدا شد دستِ ما، از مرگ ترسیدن چرا؟
پی نوشت ۱: هنوز هم شعرام دلی اند و کلاسی نرفتم که علمی شعر بگم...
پی نوشت ۲: هر جاش بدِ بگید ممنون می شم...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, درد دل, شعر از خودم, رفیق
♥ چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 0:44 توسط: علی