رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


بهمن ماه بود. 

دکتر و دستیارش و کلی اینترن اومدن تو اتاق و دور تختش حلقه زدن.

دکتر خیلی خوش اخلاق نبود ولی خب سعی می کرد با بیمارا خوب حرف بزنه.

پرونده پدرم رو دید و یکمی هم با اینترن ها صحبت کرد و اونا هم تند تند یه چیزایی نوشتن و رفتن بیرون.

وقتی همه خارج شدن یکی از اینترن ها اومد و گفت دکتر کارتون داره.

پدر و برادرم با نگرانی بهم نگاه کردن و من هم سریع رفتم بیرون.

اینترن ها که دور دکتر جمع شده بودن یه راه باز کردن و من روبروی دکتر و دستیارش ایستادم.

دکتر بدون مقدمه چینی و خیلی صریح گفت: پدرت شش ماه دیگه بیشتر زنده نیست و کاری هم نمی شه کرد، ما جراحی رو انجام می دیم ولی میدونم که بی فایده است، بعد از جراحی هم ببرینش خونه و دیگه هم بیمارستان نیارینش که اذیتش کنن و هر چی می خواد بدین بخوره و هرکار می خواد بکنه.

هنوز نگاه اینترن هایی که خیره شده بودن بهم تا عکس العملم رو ببینن یادم هست.

هنوز نگاه دلسوزانه بعضی هاشون رو یادم هست.

هنوز نگاه سختگیرانه بعضی هاشون یادم هست که با چشماشون بهم می گفتن چقدر آدم بی احساسی هستی.

اما هیچ کس از درونم خبر نداشت،

تنها چیزی که بهش فکر می کردم این بود چطور چشمام رو از پدرم پنهان کنم

چطور شکستنم رو مخفی کنم.

پدرم خیلی خوب من رو می شناخت، فقط کافی بود یه نگاه بهم بکنه.

بغض عجیبی بیخ گلوم نشست.

اصلا فکرش رو نمی کردم.

دو سال بود داشتیم هر روز از این دکتر به اون دکتر می رفتیم، چطور کسی نفهمید تا کار از کار گذشت؟! 

ذهنم پر از سوال بود.

سرم رو به نشانه این که متوجه شدم تکون دادم و دکتر که انگار خیالش راحت شده بود راه افتاد و بقیه هم دنبالش...

چند ثانیه ای سر جام بی حرکت موندم و فکر کردم.

برگشتم سمت اتاق، برادر و پدرم با کنجکاوی منتظر بودن و نگاه می کردن،

برادرم شروع کرد پرسیدن، گفت: دکتر چی گفت؟

همه حرفای دکتر دوباره از ذهنم عبور کرد و بغض دوبرابر شد.

گفتم: به سختی خودم رو کنترل کردم که گریه نیفتم، ولی بریده بریده گفتم چیز خاصی نگفت و ابروهام رو انداختم بالا که یعنی حرف نزن

اما پدرم دید و گفت بگو ببینم دکتر چی گفت؟ چرا اشاره کردی، مگه چی شده؟ تو اون علی نیستی که رفتی بیرون.

دیدم اوضاع بهم ریخت، سریع چشمام رو به بیمار هم اتاقی که اون هم با کنجکاوی منتظر شنیدن حرفای من بود دوختم تا پدرم از چشمام نخونه دارم دروغ می گم

بالاخره گفتم: هیچی، دکتر گفت ان شاءالله عمل می کنیم خوب می شه ولی خب چون قلب پدرت فقط 20 درصد کارایی داره خیلی خطرناکه و باید رضایت بدید.

پدرم انگار خیالش راحت شده باشه دراز کشید و گفت: فکر کردم چی شده بابا اینقدر ناراحتی، یه جون که بیشتر به خدا بدهکار نیستیم، برو رضایت بدید عمل کنن راحت بشیم از این درد.

پدرم همیشه خوب دلداری میداد.

حتی الان که من باید به اون دلداری می دادم اون با این حرفش خیلی دلم رو آروم کرد.

خیالم راحت شد که دروغم حداقل الان جواب داده، حالا تا بعد هم خدا بزرگه. حتی برادرم باور کرد.

توی ماشین، پشت فرمون تا خونه گریه کردم ...

حالا چطور باید به مادر و خواهر هام می گفتم.

رسیدم خونه و به مادر گفتم و درست یادم نیست چه مدت گریه کردم ولی باز اونجا مادر بود که بهم دلداری داد، در حالی که خودش بیشتر از من نیاز داشت

 

 

پی نوشت: روزت مبارک پدر...

پی نوشت 2: بعد از جراحی دکتر که اینبار یکم بیشتر مراعات کرد، گفت: من توی اتاق عمل کاری نکردم، یعنی کاری نمی شد بکنی، پدرت رو از اینجا بِبَر و دیگه هم تو هیچ بیمارستانی نرید.

پی نوشت 3: اگه کسی رو با این نوشته ناراحت کردم معذرت می خوام.

پی نوشت 4: اینجا شعر در آغوش پدر رو می تونید بخونید


برچسبـهـ ـا : درد دل, رفیق
♥ دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 10:57 توسط: علی