رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


خیلی وقتا سرپا میشینم و زانوهام رو بغل می کنم و میرم توی خیال...

معمولاً تو گوشه ها ولی خب گاهی حتی وسط سالن محل کار...! 

خودم رو در قالب کسی که می تونستم باشم تصور می کنم که ایستادم بالای سر اونی که الان هستم و چمباتمه زده و زانوهاش رو بغل کرده و دارم نگاهش می کنم..‌.

خودم رو در اندازه یه نوجوون دوازده، سیزده ساله می بینم... دلم برای کسی که هستم می سوزه... خستگی تو بند بند بدن لاغر و نحیفش معلومه... و شدت علاقه برای تلاش و جنگیدن که دیگه هیچ انگیزه ای براش نداره از عمق چشماش معلومه...اما از یه چیزیش خیلی خوشم میاد... اینکه با تمام خستگی هاش، بی انگیزه گی هاش، تنها بودن هاش و همه کم و کاستی هاش هرگز تسلیم نمیشه... همیشه امید داره... به این دو کلمه ها شکست رو قبول نمی کنه...
بعدش میرم تو قالب کسی که الان هستم و کسی رو که می تونستم باشم می بینم که بالای سرم ایستاده و زل زده بهم... در حد و اندازه یه ادم سی و هفت هشت ساله با یه پالتو بزرگ و یه بدن قوی میبینمش.چشمام رو ازش می دزدم تا نتونه حقیقت بهانه هایی که میارم از توش بخونه... بوی عطرش اعتماد به نفسم رو می گیره ... دعا می کنم ازم چیزی نپرسه... خیلی زود بهش حسودیم میشه و دلم می خواد ازش دوری کنم تا اینکه بخوام برم سمتش و باهاش محکم دست بدم. خوب که فکر می کنم می بینم همیشه از چیزایی که داشتنش برام غیر ممکن به نظر می رسید دوری کردم... چون دلم نمیخواست یهو چشمام رو باز کنم ببینم مثل یه پرنده نشستم دارم به اینه نوک می زنم... اشتباه فکر می کردم. خیلی خیلی اشتباه...
این افکار خیلی طول نمی کشه ولی وقتی به خودم میام میبینم دیگران دارن می خندن...
نمیدونم چرا؟!  چون معمولا کسی اینطوری نمی شینه یا اینکه چون مثل معتادا می شینم یا اینکه اصلا چون می شینم؟ نمی دونم...

پی نوشت: بعداً ویرایش می کنم


برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, دردودل, رفیق
♥ یکشنبه پنجم دی ۱۴۰۰ ساعت 8:16 توسط: علی