بچگی هامون رو با هم زندگی کردیم. خیلی سال طول کشید. خنده و گریه، قهر و اشتی، خوب و بد، خلاصه که هر کار کردیم باهم کردیم. پدر هامون هم باهم رفیق بودن. رفیقای واقعی. گاهی روزی ۲۰ بار میومدم دم خونتون سراغت و هیچ وقت از خانواده ات با اینکه اذیت می شدن ترش رویی ندیدم.
از یه جا به بعد راهمون جدا شد، اما هیچوقت همدیگه رو فراموش نکردیم. هفته پیش ازدواج کردی و به خاطر شرایط نشد که بیام ولی بهت پیام دادم و تبریک گفتم. با مادرم قرار گذاشتیم یه شب از همین شب ها بریم خونتون و به پدر و مادرت تبریک بگیم. به یاد گذشته ها من جای پدرم بشینم و با پدرت صحبت کنیم و برام از خاطراتش بگه و مادرم با مادرت که هیچ وقت ندیدم بلند حرف بزنه صحبت کنن.
اما حیف... حیف که خیلی زود دیر میشه. امشب که رسیدم خونه دیدم مادرم نشسته و چشماش پر از اشکِ... با نگرانی پرسیدم چی شده؟ گفت: مادر محسن مُرد و شروع کرد به گریه... گفتم: چی می گی؟ چطور؟ چی شد آخه؟ من که دیروز دیدمش!
خیلی ناگهانی بود. اینقدر که به سختی می شه قبول کرد اتفاق افتاده...
واقعا پدرت برام مثل عمو و مادرت مثل خاله بود.
احتمالا الان داری به سمت اصفهان پرواز می کنی.
احتمالا الان بقیه رفیقا دارن میان سراغت. میان که باشن...
ببخشید که نمی تونم بیام و بگم درسته از هم دور شدیم اما رفاقتمون تموم نشده.
ببخشید که نمی تونم و بیام و باشم...
ببخشید که نتونستم مثل پدرم یه رفیق واقعی باشم.
ببخشید که...
پی نوشت: دیشب که پست قبلی رو می نوشتم اصلا فکرش رو نمی کردم اینقدر زود باهاش مواجه بشم...
پی نوشت ۲: ...
پی نوشت ۳: قصدم ناراحت کردن شما نیست رفقا... ببخشید
بعد نوشت: آخرش نتونستم جلو دلم رو بگیرم و صبح نوبت دکتر رو عوض کردم و خودم رو رسوندم برای مراسم تشییع... اما به مزار که رسیدیم باز نتونستم حریف خودم بشم و بیام جلو و حرفی بزنم... اخه دیدم خیلی ها می اومدن برای عرض تسلیت و خب من فکر می کنم الان وقت خوبی نیست... فردا که اومدم مراسم ترحیم راحت تر می تونم بیام بهت بگم چقدر متاسفم...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق, درد و دل