هر چه به فصل زمستان نزدیکتر می شویم، خاطرات خانه ساده و گرم مادر بزرگ هم بیشتر سراغم می آید. همان خانه ی خشت و گِلی با سقف گنبدی که از شدت ساده گی سرشار از انرژی و صفا بود. خانه اش حتی گاز نداشت. من به عشق کرسی ذغالی که مادر بزرگ هر روز قبل از غروب آفتاب، آماده می کرد و زیر کرسی می گذاشت، هر جا بودم خودم را به آنجا می رساندم،کتری زیبایی روی چراغ علاءالدین نفتی بخار را بیرون می داد و از پشت شیشه های درب چوبی تنها اتاق خانه، فقط دیوار خانه همسایه پیدا بود.چایی اش همیشه به راه بود. چند خانه آن طرف تر، پیرمرد و پیرزنی زندگی می کردند که مهاجر بودند ولی چون سال ها بود آنجا زندگی می کردند، خیلی خوب پذیرفته شده بودند. معمولاً مهمان مادر بزرگ بودند هر روز و حتی تا حوالی ساعت 10 شب زیر کرسی گرم، برای هم از خاطرات دور تعریف می کردند. من آن زمان 11 یا 12 سال داشتم. شب ها موقع خواب چراغ نفتی تا صبح روشن بود و رادیو مادربزرگ هم تا صبح برایش حرف می زد. یادم هست برنامه راه شب را خیلی دوست داشتم. شبها وقتی مادربزرگ خوابش می برد چراغ نفتی را از طاقچه پایین می آوردم و کتاب شعر خسرو و شیرین، هفت گنج، لیلی و مجنون، داستانهای شاهنامه و دیگر کتاب هایی از این دست را در نور کمش می خواندم. و حالا هم خانه و هم مادر بزرگ و هم مهمان هایش زیر خاک هستند. خانه مادر بزرگ زیر خاک رفت و جاده شد، بخشی از خاطرات مادر بزرگ و مهمان هایش هم زیر خاک مدفون شد و بخشی را من با خود حمل می کنم. احتمالا بعد از من دیگر چیزی از خاطرات مادربزرگ در دنیا باقی نمی ماند.
خاطرات از یاد می رود اما شاید دو نسل به طول بیانجامد...

برچسبـهـ ـا : درد دل, رفیق