رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


 

باز آمده شب، رویِ جهان پرده کشیدند

طرحی ز رُخَت روی سراپرده کشیدند

بر ظلمت شب طعنه زند زلف سیاهت

هر لاخه ز موی تو برازنده کشیدند

بر سویِ سما تا نگه افتاد تو را دید

صد شکر که از روی نظر، پرده کشیدند

ما بد، که طمع در قد رعنای تو کردیم

خوبان قلمِ عفو به پرونده‌ کشیدند

مرغ دلِ تو می پرد از شاخه به شاخه

چون است که دورِ دل ما نرده کشیدند؟!

هر کس که مرا دید نفهمید غمی هست

آری به‌ دلم خون و به لب خنده کشیدند

رفتند رفیقان پی معشوقه و جاهی

شیرینیِ کامش به رخِ خسته کشیدند

دل، جام ز دستِ تو طلب کرد و حسودان

زهری ز فراقِ تو به این باده کشیدند

رسوا شود آخر دلِ بیچاره که مستان

این زاهدِ بدبخت به میخانه کشیدند

 

پی نوشت: باز آمده شب...


برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق, شعر از خودم
♥ سه شنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 1:37 توسط: علی