رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


بالاخره یه روز از این شهر، بار و بندیلم رو جمع می کنم و میرم...

میرم اونجا که دلم بگه...

اونجا که آدم هاش دنبال آشنا بگردن...

کسی که تو شهر خودش غریبِ تو شهر غریبه ها آشناست...

این رو امروز با تمام وجود درک کردم... 

با تک تک سلول های خاکستری ای که ندارم...

بالاخره برای همیشه میرم...

هوای این شهر سالهاست سنگینِ...

سالهاست به سختی نفس می کشم...

سالهاست می گم...

فریاد می زنم...

اما همه گفتند: خوشی زده زیر دلش...

همه می دونند اما باور نمی کنن، اونکه گریه می کنه یک درد داره و آنکه می خنده هزار تا...

بالاخره میرم...

گاهی باید گم شد تا پیدا شد...

به قول حافظ:

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق, درد و دل
♥ جمعه دوازدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 21:5 توسط: علی