اشکِ چشم و خونِ دل قاطی شده
زخم، از بس خورده تن، شرطی شده
چشم می بارد سرشک و شِکوِه هیچ
دل چونان دریای خون، لوطی شده
دل به دل دارد سکوت و یاد دوست
چشم می گوید سخن، طوطی شده
عقل می گوید برو شکوایه کن
دل ولی می گوید او خاطی شده
عقل می ترسد که دل مجنون شود
دل ولی غمگین، جنون قحطی شده
عقل می گوید جدا کن دل ز دوست
دل ولی چون چرخ خیاطی شده
اشک چشم و خون دل شد یارِ تن
عقل در حیرت، کجا خبطی شده
پی نوشت: عمداً یکم پیچیده نوشتم
پی نوشت 2: لطفاً برداشتتون رو برام بنویسید تا بتونم بسنجم چقدر به هدفی که داشتم نزدیک شدم. ممنون
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, شعر از خودم, رفیق
♥ چهارشنبه دهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 9:24 توسط: علی