سلام بر رفیق عزیزم...
امشب برایت از سر دلتنگی نامه ای می نویسم تا شاید به دستت برسد. نامه ای برای رفیقی عزیز، که سالهاست رفاقتی کهنه کرده ایم بی آنکه هم دیگر را دیده باشیم یا صدایی شنیده باشیم. رفاقتی فارغ از همه معیارهایی که تفاوت ها را معنی می بخشد. رفاقتی که سالها عمر دارد، با همه خوشی ها و ناخوشی هایش، کم و بیش هایش، اشک ها و لبخند هایش، پستی ها و بلندی هایش و حتی قهر ها و آشتی هایش؛ امشب از سر دلتنگی برایت می نویسم، دلتنگی سالیانی که بی رفیق گذشت، دلتنگی رفیقی که سخت به او عادت دارم، راستی عادت کردن به رفیق بد نیست، این را با تمام وجود در هر گوشه کنار این دنیا جار خواهم زد تا گوش کسانی که چشم دیدن رفقا را ندارند کر شود، تا آنها که عادت کردن را بهانه می کنند تا زودتر انتهای رفاقتشان را رقم بزنند بدانند بهانه ای سخت بچه گانه را انتخاب کرده اند. دلم برایت تنگ است رفیق، رفیقی که پای همه کاستی هایم صبورانه ایستادی تا رفاقت را یادم بدهی، نادانی ها را بخشیدی، عجله ها را صبوری کردی و تلخی ها را شکیبا بودی، دلم برایت سخت تنگ است، خیلی سخت، تنها رفیق سالیان دراز، می گویم تا بدانی که سخت به تو و رفاقتِ دیرین مان وابسته ام و هر وقت مرور می کنم سخنت را که می گفتی رفاقت تا ندارد، دلم قرص می شود که جایی همین نزدیکی ها هستی، لبخند می زنم، و صبر برایم شیرین تر می شود، به راستی که رفیق خوب ارزش انتظار را دارد. چقدر خوب یاد گرفتیم که در عالم رفاقت همه چیز را شریک باشیم، غم ها و شادی ها، اشک ها و لبخندها، بغض ها و خنده ها و یا حتی همین دلتنگی الان را.
گاهی فکر می کنم به این که چقدر چیزهای خوب را خیلی خوب به من آموختی، قضاوت نکردن، صبوری، عاشقی و حتی سکوت، بله، چقدر خوب یاد گرفتم ساکت باشم علیرغم همه شلوغی هایم، حق معلمی ات هم پیش من محفوظ خواهد بود.
دلم برایت تنگ شده است، رفیق...
حرف زیاد است و حوصله اندک، برای همین سخن کوتاه می کنم و در آخر، میگویم که تا ابد رفیقم خواهی بود و رفیقت خواهم بود...
از طرف رفیق همیشگی ات...
یا حق...
پی نوشت 1: نامه را عمومی نوشتم تا شاید حرف دل خیلی ها را گفته باشم و با خواندنش کمی از دلتنگی هایشان کم شود...
پی نوشت 2: داره می گذره ولی خیلی سخت...
پی نوشت 3: ...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق, دردودل