
کفش چشمم پاره شد بس روز و شب
در مسیر انتظارت زد قدم.
دست فکرم پینه بست از بس که پارو زد مدام
روی دریای خیالت، زیر ماه.
چون نمک زاری شده صحرای دل،
زخمهایت، بس نمک بر روی آن پاشیده اند.
گوشهایم بس صدا زد نام تو،
از گلویش خون چکید وُ لال شد.
بُرده پاهایم نشستن را زِ یاد
بس که همچون یک مترسک ایستاد
تا ز محصولات ناب کشت زار خاطرات
یادگاری را ندزدد یک کلاغ از روی آز...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق, شعر از خودم
♥ شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۰ ساعت 23:3 توسط: علی