خب این طورِ که معلومِ فعلا باید بیشتر حرف بزنم تا بشنوم
باشه... همیشه که اینطور نمی مونه..
نمیدونم برای شما هم پیش اومده که مجبور باشید مدتی رو فقط سپری کنید که بگذره یا نه، ولی بعید می دونم تجربه اش نکرده باشید
هر کس این مدت رو یه جوری سپری می کنه...
یکی کِز می کنه گوشه خونه و توی اعماق گوشی تلفن همراهش فرو میره
یکی کنج خونه گریه می کنه
یکی میره باشگاه
یکی فیلم میبینه
یکی با کلی دندون خراب کیلو کیلو تخمه آفتابگردون میشکنه
یکی سیگار می کشه
یکی راه می افته و می زنه بیرون و قدم می زنه...
یکی خودش رو توی کار غرق می کنه...
یکی دست به دعا برمی داره...
یکی می زنه به جاده...
یکی می ره سراغ رفیقش...
و کلی کار دیگه...
و هیچ کس نمی تونه بگه کدوم یکی داره کار درست رو می کنه...
همه به فراخور شرایط، توانایی، شخصیت و حتی علاقه ای که دارن یک روشی برای رو انتخاب می کنن...

روانشناس ها می گن: اگه همه مشکلات دنیا رو توی یه بیابون بریزن و بگن حالا هر کسی بره و مشکلی که دوست داره رو انتخاب کنه باز همه همون مشکل خودشون رو بر میدارن... چون متناسب با توان و شرایط خودشونِ... درستی و نادرستی این فرضیه رو کاری ندارم و فرض رو بر درست بودن میذارم
چیزی که جالب بود برام اینِ که، هم مشکل و هم راه حل و حتی واکنش یا فقط راهی برای سپری کردن زمان که هر کس ممکنه انتخاب کنه اینقدر وابسته به شخص، توان، شرایط و... هر شخص داره...
پس چقدر ما مهم هستیم... و چقدر به خودمون بی اهمیت...
و چقدر خوبه که ادم اینقدر قوی بشه که علاوه بر مشکلات خودش به دیگران هم تا حد توانش کمک می کنه...
و من همیشه دوست داشتم همینطور باشم ولی افسوس علیرغم تلاش هایی که کردم هنوز نتونستم...
هنوز اونی که میتونم باشم نیستم...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق